کیومرث شد بر جهان کدخدای
موضوعات مرتبط: ادبیات
ادامه مطلب
|
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
طراح پوسته
كد لگو ي بيت العباس
![]()
|
کیومرث شد بر جهان کدخدای
فردوسی
از زبان دهقان و پژوهنده باستان اینگونه روایت می کند که کیومرث نخستین
کسی بود که رسم فرمانروایی و تاج و تخت آورد. آن زمان که فروردین آغاز شد و
فصل بهار آمد کیومرث هم فرمانروایی خود را آغاز کرد.
موضوعات مرتبط: ادبیات ادامه مطلب دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 12:30 به قلم : میثم ™
پادشاه و کنیزک
مولانا برای هر کس که در جستجوی حق و حقیقت است فارغ از هر دین و آیین پیامی دارد.
موضوعات مرتبط: ادبیات ادامه مطلب شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 2:42 به قلم : میثم ™
تو با این جاده هم دستی !
رویاهای جدید امانم را بریده بود . ظرفیت این همه خوش بختی را نداشتم .
همه اش رویای رویا نبود .اتفاقاتی که می افتاد اذیتم می کرد. نوید زندگی
آرام بود.
موضوعات مرتبط: ادبیات ادامه مطلب پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 2:56 به قلم : میثم ™
جلسهی سه نفره
|
|
باد در گوش نخل ها می گفت |
|
|
کوفه این روزها چه بد شده است | |
|
غنچه ای در مسیر روئیدن |
|
|
باورت می شود لگد شده است |
| نخل در گوش باد زمزمه کرد : | |
|
که رطب هام اگر چه شیرین است | |
|
آه! اما سیاه پیرهنش |
|
|
مثل داغ امام غمگین است |
|
نخل با باد درد دل می کرد |
|
|
که صدایی به گوش شان آمد | |
|
یک نفر برخلاف باد وزید |
|
|
هیس! آنکس که گفته ام آمد |
|
سر فرو برد توی چاه و سپس |
|
|
درد ها را دوباره آه کشید | |
|
چاه در حلقه های موج و اشک |
|
|
در خودش باز عکس ماه کشید |
|
چاه در موج های خود می دید |
|
|
ماه را دست بسته آوردند | |
|
یاس را پشت درب های جهان |
|
|
زار و پهلو شکسته آوردند |
|
فصل غم نامه های آن بانو |
|
|
هر کسی میوه فدک می خورد | |
|
دیگران ارث و نان قرآن را |
|
|
او ولی قصه و کتک می خورد |
|
کوچه های مدینه تنگ شدند |
|
|
میخ و پهلو به یکدگر خوردند | |
|
فوج فوج کبوتران بقیع |
|
|
هی پریدند و هی به در خوردند |
|
شاعر از هوش رفت در این بیت |
|
|
کاش این قصه را نمی خواندی | |
|
کاش آن لحظه سیاه ترین |
|
|
مادرم پشت در نمی ماندی |
|
مادرم پشت در نرو برگرد |
|
|
میخ ها وای ! قصد بد دارند | |
|
دست ها روی گونه ات مادر |
|
|
هوس پست جزر و مد دارند |
|
این جماعت دوباره بد کردند |
|
|
این جماعت همیشه نامردند | |
|
پشت درب بهشت روی زمین |
|
|
پشت در پشت هیزم آوردند |
|
پشت در پشت هیزم و آتش |
|
|
کربلا نیز این چنین کردند | |
| پشت در پشت، پشت نخلستان | |
| تیرها در کمان کمین کردند |
|
ماه می گفت و باد می آمد |
|
|
چاه می دید و نخل می رقصید | |
|
فتنه ای شوم گوشه مسجد |
|
|
سایه می شد به خویش می پیچید |
|
ماه برخاست، پا به جاده گذاشت |
|
|
حلقه ی در به دامنش افتاد | |
|
فتنه شوم گوشه مسجد |
|
|
لرزه بر خانه ی تنش افتاد |
|
فتنه شوم کار خود را کرد |
|
|
ماه در سجده گاه منشق شد | |
|
"واذا انشقت القمر" آخر |
|
|
خون حق ریخت تا که بر حق شد |
|
بعد ها روضه تو را خواندند |
|
|
سینه زن ها تو را صدا کردند | |
|
با همان چادری که خاکی شد |
|
|
خیمه عشق را به پا کردند |
|
گرچه دیوار خانه زهرا |
|
|
با در و میخ ها تبانی کرد | |
|
در و دیوار تکیه ها اما |
|
|
با حسین تو همزبانی کرد |
|
با حسین تو زیستن عشق است |
|
|
هستن و آه ! نیستن عشق است | |
|
دم در که تو گریه کن باشی |
|
|
بر حسینت گریستن عشق است |
|
عشق دربان عشق می خواهد |
|
|
چشم گریان عشق می خواهد | |
|
تن من جان سپردنش را در |
|
|
راه سلطان عشق می خواهد |
بخش ادبیات بیت العباس

شب ایستاد، تو رد می شدی... هوای تو بود
و کوچه گفت که حق با صدای پای تو بود
پیامبر که شبی آمد از حرا به عبا
تو نیز وحی شنیدی، عبا «حرای» تو بود
سکوت آن دو دهه، گوش صیحه را کر کرد
و کربلا همه پژواک این صدای تو بود
چگونه است. چنین حاکمی و خاک نشین
که روی سینه ی افلاک رد پای تو بود؟
هنوز سایه ی نخل تو قصر توست، مگر
به خاک عرش نشین تر زبوریای تو بود؟
تو فکر قصر نبودی ولی حصیرت هم
به جز به قصر نمی رفت اگر به جان تو بود
گدای کوی تو انگشتر تو را چه کند
که خواهشش همه بوییدن حیای تو بود
نه شب شناخت تو را و نه ذهن کوفه نه چاه
که مد موج تو تا ساحل خدای تو بود
وضوی وقت نماز تو آب بوده و «آب»
وضوی وقت نمازش به دست های تو بود
مرتضی حیدری آل کثیر
زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود
حجم حقیری است
که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت
قلمرو نگاه تو دورتر از پیداست
و چشمان تو معبدی
که ابرها نماز باران را در آن سجده می کنند
این را فرشته ها حتی می دانند
که نیمی از تو هنوز
نا مکشوف مانده است
از خلأ نامعلوم تری دست هایی که با نیت مکاشفه
در تو سفر کردند
حیران
در شیب جمجمه ایستادند
تو آن اشاره ای که بر براق طوفان نشسته ای
تو آن انعطافی
که پیشاپیش باران می روی
آن کس که تو را نسراید
بیمار است
زمین
بی تو تاول معلقی است
در سینه آسمان
و خورشید، اگر چه بزرگ است
هنوز کوچک است
اگر با جبین تو برابر شود
دنباله تو
جنگل خورشید است
شاید فقط
خاک نامعلوم قیامت
ظرفیت تو را دارد
زمین اگر چشم داشت
بزرگواری تو این سان غریب نمی ماند
هیچ جراتی جز قلب تو نسوخت
سپیدتر از سپیده
بر شقیقه صبح ایستاده ای
و از جیب خویش
خورشید می پراکنی
ای معنویت نامحدود
زود است حتی در زمین
نام تو برده شود
زمین فقط
پنج تابستان به عدالت تن داد
و سبزی این سال ها
تتمه آن جویبار بزرگ است
که از سرچشمه ناپیدایی جوشید
و گرنه خاک را
بی تو جرات آبادانی نیست
تو را با دیدنی های مانوس می سنجم
من اگر می دانستم
پشت آسمان چیست
تو همانی
تو آن بهار ناتمامی
که زمین عقیم
دیگر هیچ گاه
به این تجربت سبز تن نداد
آن یک بار نیز
در ظرف تنگ فهم او نگنجیدی
شب و روز
بی قرار پلک های توست
و گرنه خورشید
به نورافشان خود امیدوار است
صبح
انعکاس لبخند توست
که دم مرگ به جا آوردی
آن قسمت از زمین
که نام تو را نبرد
یخبندان است
ای پهناوری که
عشق و شمشیر را
به یک بستر آوردی
دنیا نمی تواند بداند
تو کیستی
سلمان قنبری هراتی، از آسمان سبز
بخش ادبیات بیت العباس
غریبه ای در میان مومنان

سوراجپراساد نایپل متولد 1932 که بیشتر با نام وی. اس. نایپل شناخته میشود، رماننویس و مقالهنویس هندو ترینیدادیتبار بریتانیایی است که در سال 2001 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. از آن سال تاکنون نایپل در مصاحبهها و سخنرانیهای فراوانی که داشته، چهرهای لجوج، خودسر و بیاعتنا به قاموسهای پذیرفته ادبی دنیا از خود به جا گذاشته، چهرهای که در رنجاندن و درافتادن با شخصیتهای مشهور ادبیات دنیا اصرار دارد.
نایپل مختصری از سفر خود به ایران و دستاورد ادبی آن می گوید.
«در میان مومنان ، سفری اسلامی » همچنان در محافل ادبی و سیاسی بحث انگیز و مورد توجه منتقدان ، ادیبان و سیاستمداران است.
نایپل پس از سفر به کشورهای ایران، پاکستان، مالزی و اندونزی در سال 1990، کتابی با عنوان «در میان مومنان ، سفری اسلامی » نوشت که با استقبال بی نظیری در سراسر جهان روبرو شد. او تمام مصاحبه های خود را با افراد مختلف در این کتاب گرد آورده است.
منتقدان گفته اند: " این کتاب پیروزی سبک بر محتوا است. روش نویسنده مصاحبه با مسلمانان در چهار کشور بوده و از این طریق تمدن اسلامی را به غریبان نشان داده است. "
او خود درباره ی اثرش چنین می گوید: از آنجا که نوشتن یک فرآیند است، نوشتن کتاب «در میان مومنان» هم برای من فرآیندی داشت. خوانندگانش را بعد از انتشار پیدا کرد و در جاهایی مثل هاروارد و ماساچوست برایم دردسرساز شد. آنجا یک عده آقایان دانشمندهستند که بهخاطر همین دانششان نیازی نمیبینند برای فهمیدن یک کشور سری به آنجا بزنند، بلکه فکر میکنند چیزی را که باید، میدانند... من هرچیزی را که کشف کردم و نوشتم محض خاطر خودم بود و نمیدانم چه شد که به دانشگاه ماساچوست رفتم، دعوتم کردند و رفتم برای سخنرانی ولی تمام توجه آنها به ایران بود. یادم میآید درباره غیرت ایرانیان به «خون» حرف زدم. وقتی مردی در راه عقاید مذهبی خودش شهید میشود، مردم دستها و تکههای پارچه را به خون او تبرک میکنند. ولی افرادی که آنجا بودند حرفم را باور نمیکردند. یک روزنامه آمریکایی بود که میخواست این کتاب را به صورت سریالی منتشر کند ولی منصرف شد.
روش نویسنده «در میان مومنان» مصاحبه با مسلمانان در چهار کشور بوده و از این طریق تمدن اسلامی را به غریبان نشان داده است.
چون آقایان فضلا گفته بودند که نباید چاپ شود. حتی بیست سال بعد هنوز دنیا منتظر شنیدن این حرفهاست، ولی هنوز هم سخت میگیرند.من همیشه تجربهگری کردهام، حتی در کتاب اولم، «خیابان میگوئل». میخواستم هر جملهاش ساده، تازه و تصویری باشد.
تصور من از نوشتن در حین نوشتن تکامل پیدا می کند. هنوز هم تصور آنچنانی از نوشتن ندارم. تنها عقیدهام این است که وقتی کار غیرداستانی مینویسی باید حقیقتمدار باشد. مردمی که دربارهشان مینویسی باید بتوانند واقعیت را در آن ببینند. بعد از این که کتاب «در میان مومنان» منتشر شد.
بخش ادبیات بیت العباس
منابع: تهران امروز، خبرگزاری مهر
آدم پناه گاهی جز نوشتن ندارد

فرآیندی که بهمیانجیاش ایده یک نمایشنامه به ذهنم میرسد همیشه چیزی بوده که واقعا نتوانستهام دقیق بیانش کنم. به نظر میآید نمایشنامه همینطوری سروکلهاش پیدا میشود، همچون شبحی که بتدریج واضح و واضحتر میشود. اول خیلی گنگ است ــ مثلا درباره «اتوبوسی بهنام هوس» که فکرش بعد از «باغوحش شیشهیی» آمد، صرفا پندارهیی داشتم از زنی در اواخر جوانیاش، که تنها روی صندلی، کنار پنجره مینشست و نور ماه میریخت روی صورت غمزدهاش. و اینکه زن را مردی که زن قصد ازدواج با او داشت قال گذاشته بود. ایده «باغوحش شیشهیی» خیلی بتدریج آمد- خیلی تدریجیتر از «اتوبوسی بهنام هوس». فکر کنم روی «باغوحش شیشهیی» بیشتر از همه نمایشنامههای دیگرم کار کردم. تصور هم نمیکردم که روزی روی صحنه برود. به این هدف نمینوشتمش. اول درقالب داستان کوتاهی به نام «تصویر دختری بر شیشه» نوشتمش، که اعتقاد دارم یکی از بهترین داستانهای کوتاهم است. حدس میزنم «باغوحش شیشهیی» نتیجه حسهایی نیرومند است برآمده از مواجهه با آغاز فرآیند زایلشدن عقل خواهرم.
در 12سالگی شروع کردم به نوشتن. گمان میکنم در اواخر دوره نوجوانی هر روز مینوشتم، حتی در آن سهسالی که توی کسبوکار کفش بودم هم بعد از ساعت کار مینوشتم. سر همین کار بود که سلامتیام را بهباد دادم. مدام قهوه بیشیر میخوردم، اینجوری بود که میتوانستم کل شب را بیدار بمانم و بنویسم؛ و همین هم مرا بهلحاظ فیزیکی و عصبی از پا انداخت. بنابراین اگر بهیکباره با «باغوحش شیشهیی» لطف الهی شامل حالم نشده بود، حتی یک سال دیگر هم نمیتوانستم ادامه دهم. فکر میکنم ازم برنمیآمد.
برای من همهچیز از سال 1944 در شیکاگو شروع شد. من بخشی از شادترین اوقات زندگیام را نجا گذراندهام. با نمایش «باغوحش شیشهیی» سهماه و نیم شیکاگو بودیم. نمایش اواخر دسامبر شروع شد و تا اواسط مارس ادامه داشت. اوقات دلپذیری داشتم. با کلی از دانشجویان دانشگاه آشنا شدم.
«باغوحش شیشهیی» در 1945 به نیویورک آمد. قبل از اینکه شروع شود بلیتهای سهماه و نیمش فروخته شده بود. مردم سر راهشان، در نیویورک توقف میکردند تا نمایش را ببینند چون میدانستند این نوع تازهیی از تئاتر است، و از اجرای شگفتانگیز لورت هم خبر داشتند، اگرچه باقی بازیگرهای اجرا حسابی پیشپاافتاده بودند.
موفقیت ناگهانی؟ اوه، وحشتناک است! اصلا دوستش ندارم. اگر ژسهایی را که صبح روز بعد از آن استقبال عظیم در نیویورک از من گرفته شد، نگاهی بیندازید متوجه میشوید که بسیار افسرده بودم.
پیش از موفقیت «باغوحش شیشهیی» من به ته خط رسیده بودم. اگر پولی درنمیوردم میمردم. اگر پولی درنمیآوردم دیگر نمیتوانستم ادامه دهم، تا اینکه در 34سالگی بهیکباره، خوشبختانه «باغوحش شیشهیی» پول را آورد. با آن شغلهای قبلی که درآمدهای بخور و نمیر داشتند، شغلهایی که استعدادی هم در آنها نداشتم (مثلا پیشخدمت سر میز، مسوول سانسور، حتی متصدی تلگراف) نمیتوانستم ادامه دهم.
کدام نویسندهها بر من جوان تاثیر گذاشتند؟ چخوف!
بر من درامپرداز؟ چخوف!
بر من داستاننویس؟ چخوف!
دی. اچ. لارنس هم، به خاطر شهامتش و البته به خاطر فهمش از زندگی در معنای عامش.
وقتی مینویسم هدفم منقلبکردن مردم نیست و شگفتزده میشوم وقتی کارم منقلبشان میکند. اما فکر نمیکنم هر آنچه را در زندگی رخ میدهد باید از حیطه هنر کنار گذاشت؛ اگرچه هنرمند باید اثر را به اسلوبی عرضه کند که هنرمندانه باشد و کریه نباشد.
من درصدد بیان حقیقت برمیآیم و بعضیوقتها این حقیقت منقلبکننده است.
وقتی مینویسم همهچیز جلوی چشمم است، چنان روشن که انگار بر صحنه نور داده شدهاند. هنگامی که مینویسم جملهها را میگویم.
وقتی رُم بودم خانم صاحبخانهام فکر کرد دیوانه شدهام. به دوستم گفت: «اوه، آقای ویلیامز عقلشو از دست داده. عصبی تو اتاق راه میره و با صدای بلند حرف میزنه.»
دوستم گفت: «چیزی نیست، داره مینویسه.» اما زن قضیه حالیاش نشد.
در نوشتن نمایشنامه ممکن است از جایی اشتباه کار را شروع کنم، از این شاخه به آن شاخه بپرم، و بعد باید کلی حذف کنم و از سر شروع کنم، نه اینکه تمام مسیر را از سر بروم بلکه فقط باید برگردم جایی که منحرف شدم، به آنجای اشتباه بهخصوص.
زیاد بازنویسی میکنم، و سرآخر وقتی کار را رها میکنم، وقتی میفهمم آنجوری است که باید باشد و تمام است، که بر صحنه اجرایی از آن ببینم که راضیام کند. البته معمولا حتی وقتی من از یک اجرای صحنهیی راضیام باز منتقدها راضی نیستند. بویژه در نیویورک. منتقدها فکر میکنند ویلیامز نویسنده اساسا نارشیست و خطرناک است.
تمرین برای خلق ایده

از آنجا که راز نوشتن داستانهای کوتاه را دانستید، در ادامه تمرینی برای ایجاد توانایی و استفاده از دانسته هایتان می آوریم
.1. کتابی باز کنید. تصادفی یک جمله را انتخاب کنید و کتاب را ببندید. بدون این که به محتوای بخشی که جمله را از آن گرفتهاید نگاه کنید، آغاز کنید به نوشتن. بگذارید کلمات جریان پیدا کنند. از نوشتن بازنایستید و قلمتان را زمین نگذارید. این تمرین را سه بار انجام دهید. هر بار ماجرا را در جهت دیگری پیش ببرید.
2. از مجله یا روزنامه عکسی انتخاب کنید. عکسی که مال دو نفر یا بیش تر باشد، بهتر است. چه ماجرایی این آدمها را تا این لحظه کشانده است؟ پس از این چه اتفاقی میافتد؟ برای گذشته و آینده ی هر کدامشان سه حدس گوناگون بزنید. یکی را انتخاب کنید و صحنهای از آن ماجرا را بنویسید و کل ماجرا را مختصر در آن بگنجانید.
3. از روزنامه ی امروز سه مقاله انتخاب کنید. برای هر کدام یک جمله بنویسید و موقعیت اصلی را شرح دهید. بدون این که اسمی از افراد و ماجراهای واقعی ببرید «چی میشه اگه...» را بازی کنید و از آن موقعیت یک داستان بسازید. یک صحنه از داستانتان را بنویسید.
4. همچنان که به فعالیتهای روزانهتان میپردازید، در رستوران، اتوبوس، کتاب خانه، به قیافه غریبهای که نظرتان را جلب کرده و حدس میزنید ممکن است دیگر نبینیدش نگاه کنید. «چی میشه اگه...» را بازی کنید و بدون این که با او صحبت کنید، حدس بزنید چرا آن جاست، از کجا آمده، به کجا میرود و با چه آدمهایی نشست و برخاست دارد. سه حدس گوناگون بزنید و از هر کدام صحنهای بنویسید.
5. از خودتان پرسشهای زیر را بکنید و نخستین پاسخی را که به ذهنتان میرسد بنویسید:
الف: هیجان انگیزترین چیزی که میتواند برایتان اتفاق بیافتد چیست؟ چه چیزی است که اگر اتفاقی بیافتد فوقالعاده محشر و جالب است؟
ب. خطرناک ترین چیزی که واقعا وسوسه شدهاید که انجام بدهید چه بوده؟
ج. چه موقع بیش تر از همیشه احساس کردهاید که دستپاچه شدهاید؟
د: چه چیزی واقعن عصبانیتان میکند؟ چه چیزی خونتان را به جوش میآورد؟
ه: ترسناکترین چیزی که میتوانید فکرش را بکنید چیست؟ اگر اتفاق بیافتد چه میشود؟ مخربترین تاثیرش روی زندگیتان چه خواهد بود؟
یکی از پاسخها را انتخاب کنید و یکی از صحنههای کلیدی اش را بنویسید. با اینحال، خودتان یا شخصیتهای واقعی را در داستانتان نگذارید. شخصیت بیافرینید. برای نوشتن حوادث از «چی میشه اگه...» کمک بگیرید.
6. بنویسید اگر بزرگ ترین آرزوی دوران کودکی تان برآورده میشد چه میشد. به سه پیشآمد مثبت فکر کنید و سه حادثه ی منفی. یکی از این سه احتمال را انتخاب کنید و یک صحنه ی آن را بنویسید.
بخش ادبیات بیت العباس
منبع:جن و پری
ادبیات و تحولات اجتماعی

علی اکبر والایی و هاشم حسینی درباره نوشتن درباره ی انقلاب های منطقه چنین می گویند:
والایی: نوشتن درباره انقلابهای منطقه را از وجوه مشترکمان آغاز کنیم
علیاکبر والایی نویسنده درباره موضوع بیداری اسلامی در کشورهای عربی و دیگر کشورهای منطقه گفت:
ادبیات همیشه در تحولات اجتماعی تاثیرگذار بوده است. این موضوع در تمام کشورها میتواند صادق باشد و کشورهای عربی نیز نسبت به دهههای گذشته ارتباط عمیقتری با ادبیات برقرار کردهاند.
نگاه امروز جوامع عرب متفاوت شده و این درک متفاوت به دلیل تاثیری است که ادبیات بر آنها گذاشته است. در کشوری مانند مصر نویسندگان بسیار شاخصی وجود دارند و ادبیات در این کشور اهمیت خاصی دارد و تحولات اجتماعی نیز در آنجا متاثر از ادبیات است.
بیشتر اندیشههای دینی در کشورهای عربی توسط ادبیات ظاهر شدهاند و اجتماع نیز از این اندیشهها تاثیر گرفته است. ما نیز میتوانیم به وجه مشترک خودمان با دنیای عرب که دین اسلام است بپردازیم و به وجوه مشترک دینیمان متکی باشیم. میتوانیم تفکرات ناب دینی اندیشمندانمان را در ادبیات و به خصوص در بخش ادبیات داستانی ظاهر کنیم.
باید تفکرات عمیق دینی را که تحول ساز بوده و نمایه اجتماعی و تحولات سیاسی آن در بطن تفکر دینی نهفته است، در ادبیات داستانی نشان دهیم. نویسندگان کشورمان با آثارشان میتوانند وحدت تفکر دینی و سیاسی را در کشورهای انقلابی ایجاد کنند و این توانایی که بتوانیم آثار انقلابی بین المللی خلق کنیم در نویسندگان ما وجود دارد. اما این توانایی از سوی مسوولین فرهنگی دست کم گرفته میشود.
باید توجه زیادی به حوزه ترجمه بشود و از افرادی استفاده شود که هم مترجم باشند و هم با حوزههای مختلف ادبیات آشنا باشند. مسوولین فرهنگی نیز نویسندگان را حمایت کنند. اگر به این وجوه توجه شود در آینده شاهد آثار خوبی از نویسندگان ایرانی خواهیم بود که در جهان مورد توجه قرار خواهند گرفت.
حسینی: نوشتن درباره انقلابهای منطقه نیاز به تحقیق و زمان دارد
هاشم حسینی با بیان این که پس از 30 سال ایران در کشورهای عربی منطقه خودش را نشان داده است، گفت:
قطعا انقلابهای منطقه را هم میشود مانند انقلاب اسلامی ایران به ادبیات بسط داد. نویسندگان ما میتوانند در کنار این که به ارزشها و آرمانهای انقلاب اسلامی میپردازند و انقلاب کشورمان را معرفی میکنند به انقلابهای منطقه هم بپردازند.
در حال حاضر نباید درباره تحولات منطقه قضاوت کرد بلکه باید مدتی بگذرد و حالت آرامش به وجود بیاید تا مسیر و هدف انقلابها به طور واضح مشخص شود.
قطعا مردم در انقلابهای کشورهای عربی قطعا در تحولات منطقه نقش دارند اما در حال حاضر این سردرگمی وجود دارد که این انقلابها به چه سمتی میروند و برای این که آثار ادبی عمیقی در این رابطه خلق کنیم نیاز به تحقیق و زمان است.
به دلیل این که اتفاقات منطقه بعد جهانی دارند و از نظر جغرافیایی گسترده هستند میتوان آنها را در سطح جهانی منتشر کرد و تصور میکنم نویسندگان ما این قابلیت را دارند چنانچه تا به حال نیز حوزه هنری آثاری را ترجمه و بیرون از مرزها منتشر کرده است.
بخش ادبیات تبیان
ره سپردن مرغان به سوی سیمرغ

دکتر حسن بلخاری در بررسی شرح عرفانی هفت شهر عشق در آثار عطار چنین گفته است:
در قلمرو عرفان، آنانی که شاهد وصال را در آغوش کشیدهاند، رسالتی یافتهاند تا سخن بگویند. این خلاف میل ذاتی آنهاست. یعنی عارف را اگر به حال خود رها کنند، خلوت گزین خواهد شد. چون عافیت در گوشهنشینی است. کثرت،گاه چنان آلودگی میآورد که روح عارف را از ظلمت و فساد، شرحه شرحه میکند. ذات عرفان، عزلتجویی است اما پرسش اینجاست که پس چرا عطار که عارف است، «منطق الطیر» را میسراید؟ پاسخ این است که او خود منطق الطیر را آموخته بود و در این معنا به وادی طلب راه یافته بود. برای همین است که آن کسانی که از روی دل کتاب «منطق الطیر» او را میخوانند، زبانش را درمییابند. در این خواندن، رسیدن به «طلب» مهم است. آنکه «طالب» شد، یعنی قصد «رفتن» کرده است.
در تاریخ فرهنگ و ادبیات ایران، دو بیت به مولانا منسوب است. یکی آنجایی است که «هفت وادی» عطار را به «هفت شهر عشق» تغییر نام داده و گفته است: «هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم یک کوچهایم»؛ و دیگری بیتی است این گونه: «عطار روح است و سنایی دو چشم او/ ما از پی سنایی و عطار میرویم». من این دو بیت را در دیوان شمس و مثنوی مولانا ندیدهام. احتمالا افلاکی، یا احمد سپهسالار، این دو معنا را در وصف مناقب مولانا آوردهاند. اما میدانیم که دیدار مولانا با عطار، قطعی است. هنگامی که کاروان بلخ به مکه و سپس قونیه میرفت، مولانای جوان با عطار دیدار کرد و عطار کتاب «اسرار نامه» را به او داد. به هر حال چنین ملاقاتی صورت گرفته است. همچنین حضور پُر رنگ سنایی و عطار در جمع مریدان مولانا، تردید ناپذیر است. پس میتوان بر پایهی این دو مدرک، آن دو بیت را هم جدی و حقیقی انگاشت.
در میان آثار عطار، دو کتاب برجسته است. یکی «منطق الطیر» است و دیگری «تذکرة الاولیا» که اثری به نثر است. در بیان سیر مرغان به سوی سیمرغ، «منطق الطیر» نخستین اثر در تمدن ایرانی و اسلامی است. سیمرغ اوستا را نباید از نظر دور داشت. همچنین هفت جانداری که در متون اوستایی و پهلوی آمده و گفته شده که به همپرسگی، یا دیدار، اهورامزدا نائل شدند، با داستان عطار همانند است. یکی از آنجانداران سیمرغ بوده است. به هر حال، در تمدن ایرانی و اسلامی، ره سپردن مرغان به سوی سیمرغ، امری قدیمی و پُرسابقه است. پیش از عطار، «رسالة الطیر»هایی داریم. همانند: رسالههای نجم رازی، احمد غزالی، ابن سینا که شیخ اشراق رسالهی او را ترجمه کرد. با این همه به نظر میرسد که «منطق الطیر» اصطلاح خاص عطار است. هر چند خاقانی «منطق الطیر» دارد و این اصطلاحی جدید نیست، اما تدوینی که عطار از ره سپردن مرغان دارد، بینظیر و منحصر به فرد است. این را من به استناد بررسی تطبیقی تمامی رسالههایی میگویم که در تمدن اسلامی دربارهی سیر مرغان نگاشته شده است. در این عرصه، «منطق الطیر» عطار گویی تکیه بر میراث قبل از خود زده است و از همهی آنها به کمال استفاده برده است.
تاویل من این است که عطار به عمد نام کتاب خود را «منطق الطیر» گذاشته و همانند پیشینیان، نام «رسالة الطیر» را برنگزیده است. «منطق»، با استناد به تاویل، تحقق پرواز است. وقتی مولانا میگوید که عطار هفت شهر عشق را گشت، از تحقق این عروج در روح عطار خبر میدهد. چون میان کسی که پرواز پرنده را روایت میکند با کسی که خود پرندهای در آسمان معناست، فرق وجود دارد. تحقق عشق و عاشق شدن، بسیار تفاوت دارد با از عشق گفتن. پس میتوان گفت که انتخاب نام «منطق الطیر» بیان تحقق این چنین معنایی در جان عطار بوده است.
سیمرغ که در «منطقالطیر» پرندگان به سوی او پرواز میکنند، اصطلاحی تازه نیست که عطار آورده باشد؛ هرچند او به این اصطلاح، صورت تازهای داده است. نخستین باری که نام سیمرغ به کار رفته، در اوستا است. در «یشت» دوازدهم و چهاردهم، نام آن به صورت «سئنه مرغو» آمده است. پس سیمرغ یک اصطلاح زرتشتی است. در اوستا، سیمرغ پرندهی بلند پروازی است که فراز و فرودش سبب ظهور حیات گیاهی در عالم میشود. به هر حال اگر جایگاه سیمرغ را در متون اوستایی نادیده بگیریم، هیچ تحقیقی دربارهی این پرنده، کامل نخواهد بود. اتفاق در بخش نهم «بندهش» هم که یک متن پهلوی است، دربارهی درختی که سیمرغ بر آن مینشیند، سخن گفته شده است.
برخی حکیمی را که در اوستا به نام «سئنه» آمده است، نمودار سیمرغ گرفتهاند و از این رابطه به ارتباط حکمت و سیمرغ رسیدهاند. «سئنه» اوستا کسی است که عالم را تاویل میکند، نه تفسیر. پس گفتهاند که تاویل سیمرغ از تمدن باستانی ایران، تاویل به حکمت است. از سویی دیگر، در اوستا از «هفت وادی» به گونهای دیگر یاد شده است. هفت امشاسپندی که به همپرسگی اهورامزدا میآیند، بسیار شبیه سفر مرغان برای رفتن نزد سیمرغ است. برخی نیز معتقدند که عطار در سرایش «منطق الطیر» گوشه چشمی به شاهنامه داشته است و حتی هفت خوان رستم را با هفت وادی منطبق دانستهاند. اما به نظر میرسد که بین این دو تفاوتهای بسیاری وجود دارد.

پس از سوال و جوابهای متعدد است که از هفت شهر عشق در «منطق الطیر» یاد میشود. مرغان قصد رفتن به قاف میکنند. «هدهد» هادی و پیشوای آنها میشود. مرغان پرسشهایی را پیش میکشند و هدهد به حکمت پاسخ میدهد. من از ذهن خلاق عطار در شگفتم که چنان عالمانه موانع مسیر را از زبان مرغان میگوید که اگر جواب هدهد را نشنویم، به مرغانی که عذر سفر میآورند، حق میدهیم. یکجا مرغی میگوید: «دیگری گفتش کهای دارای راه/ دیدهی ما شد درین وادی سیاه؛ پر سیاست مینماید این طریق/ چند فرسنگ است این راهای رفیق؟» این مرغ اشاره به سختیها و دشواریهای راه دارد.
هدهد پاسخ میدهد: «گفت ما را هفت وادی در ره است/ چون گذشتی هفت وادی درگه است؛ وا نیامد در جهان زین راه کس/ نیست ار فرسنگ آن آگاه کس؛ چون نیامد باز کس زین راه دور/ چون دهندت آگهیای ناصبور؛ چون شدند آنجایگه گم سر به سر/ کی خبر بازت دهدای بیخبر». بعد هفت وادی را شرح میدهد: «هست وادی طلب آغاز کار/ وادی عشق است از آن پس بیکنار؛ پس سیم وادی ست آن معرفت/ پس چهارم وادی استغنا صفت؛ هست پنجم وادی توحید پاک/ پس ششم وادی حیرت صعبناک؛ هفتمین وادی فقر است و فنا/ بعد ازین روی روش نبود تو را؛ در کشش افتی روش گم گرددت/ گر بود یک قطره قلزم گرددت».
احمد غزالی دو رساله دارد که انتساب یکی از رسالهها به او قطعی است و آن «رسالة الطیر» است. اما رسالهی دیگر که «بحر الحقیقه» نام دارد، میگویند که از او نیست. تردیدی وجود ندارد که عطار به «بحر الحقیقه» نظر داشته است. در این کتاب از چهار سفر نام برده شده است: دو سفر کسبی و دو سفر عطیهای. از هفت بحر نیز یاد شده است که عبارتند از: معرفت، جلال، وحدانیت، ربوبیت، الوهیت، جمال، مشاهده. به نظر میرسد که «بحر الحقیقه» و «رسالة الطیر» در ظهور هفت منزل «منطق الطیر» موثر بوده است. دلیل آن شباهت کلمات آغازین این رساله با «منطق الطیر» عطار است.
* حسن بلخاری قهی (زاده:1341، اصفهان) عضو گروههای هنرهای سنتی، گروه سینماو گروه پژوهشی نقد هنر فرهنگستان هنر است. دکتری فلسفه هنر دارد و هماکنون با زبانهای انگلیسی و عربی آشنایی دارد.
بخش ادبیات بیت العباس
منابع: شهر کتاب، ویکی پدیا
سبوی رمضان

«سبوی رمضان»
|
یک جرعه غزل، سهم من از هر دو جهان بس |
|
|
از هر دو جهان، عشق مرا نام و نشان بس | |
|
یک قطعه ترنم ز لب باد مسافر |
|
|
یک چشمه تبسم ز لب ب روان بس | |
|
همسایگــی باغ گُلی شاعــــر و شیــدا |
|
|
همصحبتی باغچهای غنچهدهان بس | |
|
یک کوزه پُر از خواهش نوشیدن دریـا |
|
|
یک سُفره پُر از خاطرههای خوش نان بس | |
|
یک رکعت مقبول، ارادت به گل سرخ |
|
|
یک باغچه ادراک، ز گلبانگ اذان بس | |
|
یک قبله دعا، در شب عرفانی تقدیر |
|
|
یک جرعه اجابت، ز سبوی رمضان بس | |
|
لبتشنهام، بم بدهید از غزل عشق |
|
|
یک جرعه غزل، سهم من از هر دو جهان بس |

من در سال 1339 در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمدم(هفت چنار)، مقطع تحصیلی راهنمایی را در مدرسه «روشنایی پارس» و دوران متوسطه را در دبیرستان «کریمخان زند» تهران به پایان رساندم. در سال 1357 در دانشکده علوم اجتماعی مجتمع دانشگاهی علامه طباطبایی به ادامه تحصیل پرداختم. با شروع انقلاب فرهنگی مشغول به کار شدم و در 23 سالگی ازدواج کردم. در دوران انقلاب فرهنگی با تعطیل دانشگاهها در آموزش و پرورش منطقه 15 تهران و 5 سال نیز در بنیاد شهید (مجلات شاهد) مشغول به کار شدم. خدمت نظام وظیفه را در کمیته انقلاب اسلامی به پایان رساندم و در سال 1370 به استخدام وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در آمدم و هماکنون نیز در این وزارتخانه به عنوان مسئول امور فرهنگی، اجتماعی مشغول خدمت هستم.
همسرم فرهنگی و مدیر دبیرستان است. دارای سه فرزند هستم: دو دختر به نامهای فاطمه و عرفانه و یک پسر به نام علی.
فعالیت ادبی خود را به صورت جدی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی (سال1357) آغاز کردم و در طول سالهای بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا به امروز با نهادهای فرهنگی زیر همکاری داشتهام: حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، شورای شعر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران، کنگرههای دفاع مقدس و کنگره شعر بسیج.
این کوچکترین بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار سرودن شعر به فعالیت روزنامهنگاری نیز اشتغال داشته و با اکثر مطبوعات همکاری داشتهام. در کنار سرودن شعر، به تدریس در فرهنگسراها و خانههای فرهنگ نیز مشغول بودهام، مقالات بسیاری نیز در حوزه تحقیق و نقد ادبی از من در مطبوعات به چاپ رسیده است، در حوزه ادبیات کودکان نیز آثاری دارم که هنوز به صورت کتاب چاپ نشده است. بسیاری از نقدها و مقالات ادبی من بین سالهای 1380 تا 1385 در فصلنامه تخصصی «شعر» به چاپ رسیده است.
حنجره سرخ عشق،1376،حوزه هنری/ نی نامه،1376،کنگره سرداران/ گزیده ادبیات معاصر(6)،1378،نیستان/ بر آستان جانان،1381،اطلاعات/ آسمانی ها،1381،پازینه/ عاشقانه های شرقی،1384،هزاره ققنوس/ از جنس باران،1384،عروج/ عاشقانه های سرخ،1384،نشر شاهد/ بوی گل در می زند(ویژه نوجوانان)،1386،سپیده/ این مریم همیشه،1386،تکا.
رفتارشناسی ادبی و شعر مفهومی،1385،هزاره ققنوس/ نیما را دوباره بشناسیم،1385،جام جم/ از کلاغ تا کبوتر(نقد شعر معاصر)،1387،رسانه اردی بهشت/ صدای مخملی شعر،1387،جام جم/ تصحیح"خلوت انس"،1388،اطلاعات.
تیغ قلم تغزل،1377،ستاد یادواره شهدای دانشجو/ صد کلام صد خاطره،1379،جابر/ تا سپیده دم،1380،طب و تزکیه/ بانوی آیینه و آب،1381،سنا/ عطش،1385،جهاد دانشگاهی تهران/ سلام مقاومت،1386جهاد دانشگاهی تهران/ رستاخیز حماسه،1386،جهاد دانشگاهی تهران/ از سر سطر،1388،جهاد دانشگاهی تهران/ از واژه تا فریاد،1389،بنیاد روایت فتح.
مجموعه شعرهای مشترک:
آیینه و سنگ،1377/ پرواز عشق،1388.
بخش ادبیات بیت العباس
جاده جنگ هنوز هموار نیست!

تا پیش از تعلق گرفتن جایزه قلم زرین، شاید کمتر کسی از اهالی ادبیات داستانی نام منصور انوری را شنیده بود. پس از آن هم شاید کمتر کسی بداند که او خراسانی است و عمری است که در مشهد زندگی میکند- حتی بسیاری از همشهریهای او.
انوری متولد روستای بیشآقاچ از بخش سرولایت نیشابور در سال 1334 خورشیدی است. دوران کودکی را هم در همان روستامی گذراند اما در ادامه و از سن 15سالگی ساکن مشهد میشود. اولینبار، شنیدن افسانه «ملک جمشید» در خردسالی از زبان کشاورزی سادهدل او را با جهان داستان آشنا و متصل میکند؛ پیوندی که باعث میشود هر روز مبلغی به آن مرد بپردازد و در قبالش قصهای بشنود؛
منصور انوری نویسنده «جاده جنگ» درباره وضعیت ادبیات دفاع مقدس اینگونه عقیده اش را بیان می کند و معتقد است آنچه تاکنون در مورد جنگ منتشر شده بیشتر جنبه مستند نگاری داشته و اگر می خواهیم تاثیرگذاری مان در این حوزه بیشتر شود باید این مستند نگاری به سمت ادبی شدن بروند.
جایگاه فعلی ادبیات دفاع مقدس در کشورمان را چگونه ارزیابی می کنید؟
آنچه تاکنون درباره جنگ انجام شده بیشتر جنبه مستندنگاری دارد و گاهی فکر میکنم اگر ادبیات داستانی قویتری داشتیم، این رویکرد و قالب مستند میتوانست در بافت ادبی حل شود.البته گاهی رویکرد داستانی به مستندات لطمه میزند، ولی این دلیل نمیشود در قالب تاریخ شفاهی و خاطرهنگاری به جنبههای ادبی دقت نشود و اتفاقا هرقدر این مستندنگاریها ادبیتر شوند، تاثیرگذاریشان بیشتر میشود.
دفاع 8 ساله ما در قبال حمله عراق ظرفیتهای ادبی فراوانی دارد فکر می کنید ما متناسب با این ظرفیت کار کرده ایم؟
متناسب با ظرفیتی که این موضوع دارد، کار نکردهایم و ادبیات دفاع مقدس هنوز به جایگاه شایستهاش نرسیده است.جنگ برای ما فقط یک درگیری با پیروزی و شکستهای میدانی نبوده است، بلکه فراتر از این شکل ظاهری، جنگ ما یک بطن و لایه درونی داشت که آن را با دیگر جنگها متفاوت میکند و ضمن اینکه ما هرگز در آن اتفاق، مهاجم نبودیم، بلکه از خود دفاع کردیم.
اینکه گفته می شود که برخی نویسندگان حوزه دفاع مقدس درباره طیف دیگر نویسندگان صفبندی کرده و مانع ورود آنها به این حوزه شده اند تا چه اندازه منطبق با واقعیت است؟
شاید این فکر وجود داشته باشد که هرکس توان وارد شدن به این عرصه را ندارد، ولی هرگز ممانعتی از سوی نویسندگان دفاع مقدسی برای حضور هر طیف دیگری ایجاد نشده و مقابل آنها موضع نگرفتهاند.
به نظرتان نویسندهای که قرار است درباره جنگ 8 ساله بنویسد آیا باید از لحاظ تعالی روحی به جایگاه خاصی رسیده باشد تا بتواند در این وادی قلم بزند و چون دفاع مقدس بوده باید نویسندگانش هم مقدس باشند؟
سوال جالب و پیچیدهای است و جواب دادن بدان سخت. شاید بتوان این مثال را زد که وقتی کسی قرار است درباره عرفان بنویسد حال چه عرفان نظری و چه عملی، اگر وارد این جرگه نشده باشد فقط سطوری مینویسد و تاثیر چندانی ندارد و دفاع مقدس نیز اینگونه است که اگر در بطن آنچه رخ داده نباشیم نمیتوانیم درباره آن متن تاثیرگذار خلق کنیم.ما نویسندگانی داریم که جنگ را از نزدیک درک نکردهاند که این خلا را با پژوهش میتوان برطرف کرد همانطور که تولستوی در «جنگ و صلح» کرد، ولی اگر به این اتفاق باور نداشته باشند صورت ظاهر را مینویسند و یا ناقد میشوند. نمیدانم شاید اگر نویسندهای حرفهای تمام عیار باشد بتواند بدون دخالت دادن باورهای شخصیش درباره یک اتفاق و تنها بر اساس مستندات داستان بنویسد.
فکر می کنید در زمینه ادبیات دفاع مقدس کمکاری شده است؟
ما انبوهی از خاطرات را مکتوب کردهایم که اگر این خاطرات عینا وارد حوزه ادبیات نشده ولی جزئی از آن است. ولی نکته مهم این است که ادبیات دفاع مقدس منفک از کلیت ادبیات کشورمان نیست و ما کلا در زمینه ادبیات داستانی قوی نیستیم که امیدوارم نسلهای بعدی ما این مهم را انجام دهند.

چطور می توان میل به نوشتن درباره جنگ تحمیلی را در نسلهای جدید ایجاد کرد؟
هر نویسندهای باید خودش بخواهد که درباره موضوعی بنویسد و این جوهره خودش بستگی دارد ولی فکر میکنم هر نویسنده دست به قلمی اگر صداقت داشته باشد به این سمت میرود. مساله اینکه شک و تردید درباره ماهیت دفاع مقدس در ذهن نسلهای جدید ایجاد شده است یا خیر هم مسالهای سیاسی است نه ادبی.اگر ما به وضعیت ادبیات داستانیمان سر و سامان بدهیم، بپذیریم باید قویتر باشیم و جایگاه فعلی خودمان را درست تشخیص وضع ادبیات دفاع مقدس هم بهتر میشود. ما در حوزه ادبیات داستانی آثار متنوع و شاخصی به زبانهای دیگر ترجمه نکردهایم و جوایز معتبر جهانی همچون نوبل نداریم در حالیکه کشورهای همسایه چون ترکیه و هند موفق به دریافت آن شدهاند.لازم است همپای مستندنگاری، ادبیات داستانی دفاع مقدس هم رشد کند و چه خوب است ادبیات داستانی به مستندات جنگ متبرک شود.
فکر می کنید نویسندگان ما هم می توانند به استانداردهای جهانی برسند؟
ما استعدادهای داستاننویسی داریم که امیدوارم این ظرفیتها شناخته و پرورش یابد تا بتوانیم خود را به جایگاهی برسانیم که در جهان هم مطرح شویم.
سوتیتر: مساله اینکه شک و تردید درباره ماهیت دفاع مقدس در ذهن نسلهای جدید ایجاد شده است یا خیر هم مسالهای سیاسی است نه ادبی.اگر ما به وضعیت ادبیات داستانیمان سر و سامان بدهیم، بپذیریم باید قویتر باشیم و جایگاه فعلی خودمان را درست تشخیص وضع ادبیات دفاع مقدس هم بهتر میشود.
خب اگر موافق هستید کمی در زمینه نوع نوشتن در زمینه دفاع مقدس با سایر حوزه های صحبت کنید،به نظرتان چه تفاوتی در این زمینه وجود دارد؟
کسی که داستان جنگی مینویسد باید آشنایی ویژه با مسائل مرتبط با جنگ داشته باشد ولی اینگونه نیست که لازم باشد افراد خاصی در این زمینه بنویسند بلکه کسی که تخصص نویسندگی دارد با تکمیل اطلاعات تخصصیاش میتواند درباره جنگ هم بنویسد.البته ماهیت دفاع مقدس برای ما مقدس است و من هم به این تقدس قائل هستم و میگویم دفاع ما با همه جنگها تفوات عظیمی داشت.
مشکل ادبیات داستانی کشور چیست؟
ما در کلیت ادبیات داستانی ضعفهای جدی داریم که جبران آنها زمان طولانی میبرد و نسلهای بعدی باید این ضعفها را جبران کنند. همه این مشکلات را هم نباید متولیان امر برطرف کنند و ما نویسندگان خودمان هم باید فعالیت داشته باشیم. نویسندگی یک قلم است و کاغذ و مثل سینما نیست که لازم باشد ابزار آن با هزینههای زیاد فراهم شود. برخی آثاری که ما نویسندگان مینویسیم حتی خودمان رغبت نمیکنیم بخوانیم. به هر حال شکاف عظیمی بین ادبیات داستانی ما با جهان وجود دارد که باید برطرف شود.
بخش ادبیات بیت العباس

حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای رهبر حكیم انقلاب اسلامی در این دیدار صمیمی و پرنشاط باتبیین ویژگیهای زمان حاضر و بیداری اسلامی تأكید فرمودند:
«این تحولات، اثر گرفته از حركت عظیم ملت ایران بود و شعرا با درك این شرایء ضمن پایبندی به هویت و گفتمان انقلاب اسلامی، به معرفت دینی خود به عنوان لوازم الگو شدن ملت ایران، عمق بخشند... این بیداری اسلامی، اثر گرفته از حركت ملت ایران بود؛ چرا كه انقلاب اسلامی، تحولی بنیان برافكن برای سنتهای طاغوتی و نظام سلطه بود و این تحول، ملت ایران را به اسوه و الگوی ملتها تبدیل كرد».
یكی از لوازم كهن و در عین حال، همواره پویا برای جاودان كردن هر اتفاق در تاریخ، «شعر» است. ویژگیهایی كه در این هنر والای ادبی وجود دارد، موجب نهادینه شدن موضوعی كه به «نظم» درآمده باشد میشود. فردوسی طوسی علیه الرحمه با 30 سال زحمت و مرارت، با تبدیل افسانههای كهن ایرانی، هم نام خود را برای ایرانیان ابدی كرد و هم موجب نامیرایی زبان و ادبیات پارسی گشت؛ همچنین نگذاشت اسطورهها و افسانههای قدیمی و زیبای ایران زمین، در گذر زمان به فراموشی سپرده شود. بیشك اگر شاهنامه نبود، زبان شیرین پارسی اینگونه كه اینك به ما رسیده است، سالم باقی نمیماند و در حوادث گوناگون مانند حمله مغولها كه كشور به ویرانهای تبدیل شد، زبان ما نیز از بین میرفت. از سوی دیگر مولانا جلالالدین محمد بلخی معروف به مولوی نیز با زبان شعر، عشق الهی را در دیوانهای خویش به ویژه مثنوی معنوی نهادینه كرد. حضرت حافظ علیهالرحمه بزرگ شاعر تاریخ ایران نیز معانی بسیار پرمغزی را در اشعار و غزلیات خود به یادگار گذاشت كه صدها سال است زمزمه ایرانیان مسلمان است. سعدی نیز با زبان شعر در كنار نثر كم نظیرش، حكمتها و نصایح شیرین و آموزندهای را به ایرانیان چند سده اخیر آموخت.
با توجه به این موضوع، میزان اثر شعر در جاودان شدن موضوعات در پهنه زمان و گم نشدن آنها در طول تاریخ، در كمتر هنر دیگری یافت میشود.
انقلاب اسلامی ایران نیز، یكی از مواقع بزرگ تاریخ برای اوج گرفتن شعر پارسی بوده است. در این سه دهه، به قدری شاعر تراز اول و بزرگ در عرصه ادب ایران اسلامی ظهور كرد و به عرصه نامآوری راه یافت كه بار دیگر پس از چندین قرن، شعر پارسی در دنیا به شهرت رسیده و ترجمههای آن در سراسر جهان به طبع میرسد. فرآوردههای خیره كننده و اعجاب آور ذهنی شعرای انقلابی ایران كه اشعاری پرمضمون میسرایند، امروز نغمه زبان بسیاری از مردم پارسی زبان است. این موضوع، در كنار شهرت و محبوبیتی كه برای شعرای معاصر ایران به همراه آورده، «مسؤولیت» بزرگی را نیز بر دوش آنها گذاشته است. باتوجه به فرمایشات رهبر حكیم انقلاب كه از ایشان بهعنوان یكی از بزرگترین شعرشناسان دنیا و همچنین برترین «حافظشناس» جهان یاد میشود، مسؤولیت عظیم شعرای ما، یكی به نظم درآوردن صحیح و اثرگذار حوادث و رخدادهای انقلاب اسلامی ایران به گونهای كه برای نسلها و قرنهای آتی بزرگی آنها باقی بماند است و دیگر، درك ویژگیهای زمان حاضر كه بیداری اسلامی در منطقه رخ نموده است؛ بیداری اسلامی ای كه حتی بزرگترین و عنودترین دشمنان جمهوری اسلامی، آن را حاصل الگوگیری از انقلاب اسلامی ملت ایران میدانند.

یكی از راه هایی كه حضرت آیتالله العظمی خامنهای ولی امر مسلمین جهان به شعرای پارسی گوی جهت پایبندی به لوازم نشان دادن الگو بودن انقلاب اسلامی ایران فرمودهاند، تعمیق معرفت دینی و اسلامی در شعر معاصر است. بایستی در اشعار فارسیای كه درباره انقلاب اسلامی ایران و بیداری اسلامی كشورهای مسلمان سروده میشود، وجه اسلامی بودن و به خاطر احیای احكام دین بودن این انقلابها و قیامها به صورت دقیق و شگرف، برجسته شود. موضوع دیگری كه در اشعار فوق باید رعایت شود، قوی، پرمغز و مستحكم بودن شعرهاست زیرا شعری كه فاقد چنین ویژگیهایی باشد، هم به زودی فراموش میشود و هم حتی در موقع فعلی نیز چندان مورد توجه قرار نمیگیرد؛ چه برسد به اینكه بخواهد در تاریخ بماند.
حضرت معظمله از راهكارهای اصلی رسیدن شعر به معرفت دینی و اسلامی و پر بودن آن از چنین معرفتی را، انس با قرآن مجید، نهجالبلاغه حضرت امیرالمؤمنین علی و صحیفه سجادیه حضرت امام زین العابدین علیهماالسلام دانستند و شعرای پارسی گوی را به رسیدن به شفافیت ونورانیت دل و زدودن زنگار تردید و نگرانی با بهرهگیری از این كتب مقدس و مطهر توصیه فرمودند. حضرت ایشان همچنین خاطرنشان فرمودند: برای كسب معرفت دینی باید به سراغ نگاه عالمانه و فنی رفت و از ابداعات «غیرعالمانه» و «من درآوردی» پرهیز كرد.
بخش ادبیات بیت العباس
شب قدر است ای دل، نیمه ماه صیام آمد
سروش غیب گفتا، مجتبی، دوم امام آمد
ز بام آسمان ها، نورباران تا فضای خاک
به بیت حضرت زهرا علیهاالسلام نگر ماهِ تمام آمد

گلی از گلشن آل محمد صلی الله علیه و آله آشکارا شد
ز صلحش مکتب آل محمد صلی الله علیه و آله مستدام آمد
قیام سرخ عاشورا، حسین بر پا به دنیا کرد
ولی صلح حسن، بنیان این نیکو قیام آمد

شبی زیبا گلی رعنا پدید از دامن زهرا
ز صلحش، مکتب اسلام را بس انسجام آمد
جمال دومین ماه منیر عشق پیدا شد
ز صلحش، مکتب شیعه بری از اتهام آمد
شب عشق است یا هنگام وصل چهره معشوق
ز میلاد شریفش، دهر را نیکو نظام آمد
خموشی پیشه کن ای مسکین ز توصیفش
به درگاه شریفش، هدیه ما یک سلام آمد
بخش عترت و سیره بیت العباس
به لب این نغمه را دارد چكاوك
حسن جان عید میلادت مبارك
تعالى الله ز لطف حق تعالى
گل باغ محمد شد شكوفا

مبارك نخل كوثر بارو بر داد
نهال باغ علیین ثمر داد
بتول از بهر مولا بو بر آورد
جوانان بهشتى را سر آورد
چو گل وا شد لب زهراى اطهر
به روى تازه مولود مطهّر
سراى فاطمه شد نور باران
زمانه شد به كام حق مداران
على اینك ز سر تا پا سرور است
همه ذكرش به لب الله و نور است
مهین مولودش از حسن دلاویز
دلش را از محبت كرده لبریز

نه تنها یثرب امشب شادمان است
كه امشب فصل عیش عرشیان است
جهان خرم شد و اوقات شیرین
نه افلاك از كواكب بست آذین
هواى دشت هستى شد بهاران
زمین و آسمان شد نور باران
به سوى عرش نور از فرش جارى است
نشاط خاكیان تا عرش جارى است
بخش عترت و سیره بیت العباس
بیار مژده که نور خدا درخشان شد
ز هیبتش، دل اهریمنان هراسان شد
چو کبک را خبر آمد که موسم شادی است
به طرف نسترن و یاسمن خرامان شد
به جغد شوم و به زاغ سیاه و کرکس، گوی
خزان سر آمد و بزم هزاردستان شد
رسید نوبت فخر زمین به عرش برین
به خیل ظلمت شب گو که نورباران شد
دمید نور ولایت ز آسمان کمال
چراغ راه هدایت در این شبستان شد
گذشت دور فرومایگان نابخرد
زمان شادی و جشن فرشته خویان شد
ستاره سحری در تلألؤ است و فروغ
بهار حُسن پدید آمد و گلستان شد
شنیده ام که شب نیمه ماه رمضان
ز بحر حُسن جهان، گوهری نمایان شد
در آن شب سیه فتنه های پر وحشت
به آسمان امامت چو شمس تابان شد
اگر حسین بود قهرمان خون و قیام
حَسن به صلح، یکی قهرمان دوران شد
نصیب آل علی، نام نیک و جاویدان
شکست و خواری و نکبت ز آل سفیان شد
درود باد بر آن رهبری که خانه وی
پناه گاه یتیمان و مستمندان شد
شکُفت غنچه رویش به عرصه گیتی
خزان سر آمد و یک باره نوبهاران شد
نیای اوست پیمبر، پدر اوست علی
پس از شهادت او، ثانی امامان شد
زبان ناطق او ترجمان دین نبی
به جود و مهر و سخا سرور کریمان شد
نهال پاک وی از سرزمینِ علم دمید
به حق، مبیّن اسرار ناب قرآن شد
ز علم و حکمت و دانش چنان دلش سرشار
که قبله دل آگاه اهل ایمان شد
کسی که بیست سفر در پی اطاعت حق
پیاده پای، سوی کعبه ره سپاران شد
اَیا امام به حق، ای خلیفة الرحمان
به پیروی تو صبحی ز اهل عرفان شد
بخش عترت و سیره بیت العباس
من على مدح حسن مى گویم
با تو اى شیعه سخن مى گویم
شب میلاد حسن كوتاه است
آیت الكرسى شهر الله است

سوره ى نصر حسن مى گوید
هم، شه بدر، حسن مى گوید
صورت ناز حسن قبله ى من
سیرت سبز حسن كعبه ى من
هیچ كس نیست به زیبایى او
گر چه كس نیست به تنهایى او
تا نفس هست به او مى نازم
جان خود بر حسنم مى بازم
هر كه ماه رمضان را دیده
سوى او نور حسن تابیده
هر كه احسان كند احسان شد
بر سر خان حسن مهمان شد
هر كه ماه رمضان ماند به تن
شد سر سفره ى احسان حسن
هر كه كنه رمضان را فهمید
رخت احسان حسن را پوشید

هر كسى آرزوى مردن كرد
رمضان رخت حسن بر تن كرد
گر حسن نیمه كن ماه نبود
هیچ كس بیمه كن راه نبود
گر حسن حاكم این شهر نبود
هیچ كس قاسم این دهر نبود
حسن آن لطف رحیم است رحیم
حسن آن رزق كریم است كریم
حسن آن قارى محزون آوا
آیه روضه نماند نجوا
روضه ى قصهى بنچاق فدك
روضه ى سیلى و شلاق و كتك
روضه هایى كه حسن مى داند
فقط از بهر حسین مى خواند
حال اینجا چه عجیب است سخن
مادرش گفته غریب است حسن
بخش عترت و سیره بیت العباس
عجبا کار مسیحا کند این بوی نسیم
بارالها، زکجا می رسد این لطف عمیم
عطر گیسوی پیمبر بود این بویْ مگر
یا که از باغ بهشت آید و جنات نعیم
یا رب این معجزه ها از اثر مقدم کیست
که چنین باد صبا زنده کند عظم رمیم
مگر از راه رسد شاه جوانان بهشت
کاورد بوی بهشت از همه سو پیک نسیم
خاکیان غرق سرورند، چو آید به زمین
گوشواری که مزیّن شد از او عرش عظیم
تا که نور «حسن» از منزل «زهرا» سر زد
طور ثانی شده آن خانه به موسای کلیم
میزبان گشته خدا و، پی اتمام کرم
شد به ماه رمضان جلوه گر آن نور قدیم
برتر از معجز شق القمر این جا بنگر
کامد آن شمس ضحی، ماه خدا گشت دونیم
خال رخسار «حسن» نقطه «بسم اللّه» است
خلق نیکوش بود معنی «رحمان» و «رحیم»
بحر حلم و کرمش را نبود پایانی
چون که او مظهر اسماء «حلیم» است و «کریم»
نار نمرود اگر سرد شد از یمن خلیل
به خدا مهر «حسن» سرد کند نار جحیم
بخش عترت و سیره بیت العباس
امین وحى احمد را خبر داد
سراپاى نبى شد، زین خبر شاد
كه از الطاف خود خلاق علاّم
نهاده این حسن رو، را حسن نام
پیمبر شد همان دم شادمانه
به سوى خانه ى زهرا روانه
فضاى خانه ى زهراى اطهر
ز یمن مقدم او شد معطر
گرفت از فاطمه خوشحال و خرسند
عزیز جان خود، فرزند دلبند
دلش خرم، لبش چون غنچه خندان
به روى آن گل شیرینتر از جان
به روى دست احمد آیت طور
تجلى در تجلى، نور در نور

دو چشم دلربایش در تكلم
لب شیرین ادایش در تبسم
خدا را، بود بس شیرینتر از قند
به روى مصطفى مى زد چو لبخند
تبسم زد حسن )ع( بر روى احمد
گلش از گل شكوفا شد محمد(ص)
به صاعد نیز از این فرخنده میلاد
نوید صحت و خط شفا داد
بخش عترت و سیره بیت العباس

یه بچه بود تو کوفه یتیم و خیلی تنها
نشسته بود یه گوشه جدا بود از بچه ها
مردم شهر کوفه توجهی نداشتن
بچه ی بی بابا رو تو غصه جا گذاشتن
امام علی که اومد بچه ی تنها رو دید
روی سرش با خنده دست نوازش کشید
امام مهربون گفت چرا اینجا نشستی
چرا نیستی تو بازی مگه غریبه هستی
با گریه گفت یتیمم تو بازی رام نمیدن
برای من بچه ها خط و نشون کشیدن
دست یتیم و گرفت رفت وسط بچه ها
گفت همتون ببینید این بچه داره بابا
از این به بعد بدونید من باباشم همیشه
با بچه ی من حالا کی حاضره دوست بشه
بچه ها وقتی دیدن امام علی شد باباش
حلقه زدن دور او همه شدن دوست باهاش

شاعر:انسیه نوش آبادی
بخش کودک و نوجوان بیت العباس
صفای عالمین
کیست جز زینب صفای عالمیْن
کیست چون زینب طرفدارِحسین
کیست جز زینب انیسِ روحِ عشق
مرحمِ زخمِ دلِ مجروحِ عشق
کیست زینب «زینِ اب» در شأن اوست
اهل عالم جملگی را آبروست
کیست زینب کیست این جانباز عشق
او که زهرایی است مدفون در دمشق
کیست جز زینب علی را نورِ عین
کیست زینب صاحبِ قلبِ حسین
زینب است و تالی زهراست او
مایهی خوشحالی زهراست او
کیست زینب آیتِ مُظهَر شده
کیست زینب لالهای پرپر شده
کیست زینب راحت روحِ حسین
ناخدای کشتی نوحِ حسین
کیست زینب باغبان باغ عشق
بر دلش یک آسمان از داغِ عشق
نورِ زینب تا در این عالم دمید
گوییا شادی و غم با هم رسید
بخش عترت و سیره بیت العباس
یارب از كید اجانب حفظ كن اسلام را
یارب از كید اجانب حفظ كن اسلام را
دور كن از دیده ما پرده ابهام را
كـیـسـت ایـن نـجـم فـروزانـى كـه از بـدو طـلوع
كـرده حـیـران بـا تحمل در سما اجرام را؟!
كـیـسـت آن پـیك همایونى كه از كرب و بلا
مى برد سوى مدینه از حسین پیغام را؟!
كیست این خواهر كه چون نعش برادر دید گفت :
بارالها خیر فرما از كرم فرجام را؟!
كـیـسـت آن دخـتـر كه مانند پدر گوید سخن
مى گذارد بر زمین مانند مادر گام را؟!
كـیـسـت ایـن بانو كه از دشمن چو بیند ناسزا
مى كند مقهور منطق ، صاحب دشنام را؟!
سر چو از محمل برون آورد و خواند آن خطبه را
كوفه را لرزاند و برهم زد اساس شام را
قهرمان كربلاام المصائب زینب است
آنكه با تلخى صبرش كرده شیرین كام را
بخش عترت و سیره بیت العباس
نور روشن زینب

از بلا پروا کجا دارد دل دریایی ات
راه بر طوفان ببندد قامت سینایی ات
سینه ات جولانگه امواج طوفان بلاست
شور اقیانوس دارد، دیده دریایی ات
حامل منشور خونین حسینی، زینبا!
جاودان جوش است نور چشمه دانایی ات
تا ابد پر می گشاید بر فراسوی زمان
چون عقابی خشمگینْ فریاد عاشورایی ات
در بیابانِ عطش گر پا گذاری هر نفس
صد گلستان گل شکوفه از دم عیسایی ات
دشمن از نطق علی وارت به خود لرزد چو بید
سامری رسوا شود، با معجز موسایی ات
هم چنان خورشید می تابد به عالم قرن هاست
در میان تیرگی ها، نور روشن رایی است
بخش عترت وسیره تبیان
گرفتار زینب

آن کس که خریدارِ تو شد حضرت زینب
بیواهمه بیمارِ تو شد حضرت زینب
آن مرغِ محبت که سرِ کوی تو پَر زد
همواره گرفتارِ تو شد حضرتِ زینب
آن روزِ تولد که جهان اشکِ بصر ریخت
اشکِ همه غمخوارِ تو شد حضرتِ زینب
آن کرب و بلایی که شد از هستِ تو جاوید
خود قصهی غمبارِ تو شد حضرت زینب
آن سر که به نیزه شد و قرآن به لبش بود
پیوسته مددکارِ تو شد حضرت زینب
آن وقت که آتش ز جفا بر سرتان ریخت
چشمانِ جهان زارِ تو شد حضرت زینب
آن کوفه و آن هلهله و مجلسِ شادی
بزمِ غمِ پیکارِ تو شد حضرت زینب
آن چوبهی محمل که غمین گشت ز داغت
سرمایهی ایثارِ تو شد حضرت زینب
آن کافرِ بی دین و همان جام شرابش
شرمندهی گفتارِ تو شد حضرت زینب
آن کودک گریان شده در کنجِ خرابه
هنگامِ سفر یارِ تو شد حضرت زینب
آن ثابت اگر گفت برایت خطِ شعری
پروانهی گلزارِ تو شد حضرت زینب
بخش عترت و سیره بیت العباس

بلبل طبعم غزل خوان در ثناى زینب است
مرغ روحم پر زنان اندر هواى زینب است
كوكب برج حیا و مظهر عصمت بود
مادر گیتى به حیرت از حیاى زینب است
صد هزاران حاتم طائى گداى درگهش
چشم عالم بر در جود و سخاى زینب است
خوش وفا بنمود بر آن عهد و پیمانى كه بست
اهل عالم مات و حیران از وفاى زینب است
كى مصیبتها ى آن بانو شود محو از نظر
آسمان گوهر فشان هر شب براى زینب است
ز آفتاب روز محشر نبودیش بیم و هراس
هر كه او امروز گریان در عزاى زینب است
بود صابر در مصائب بر قضاى حق رضا
روز محشر هم رضاى حق رضاى زینب است
دین احمد سرفراز از همت والاى اوست
چون حسین یار و معین و پیشواى زینب است

دید ماهى بر سنان در ابر خاكستر نهان
گفت این مهر فروزان رهنماى زینب است
خطبه او را ملك هر سال خواند با فغان
در تزلزل شهر كوفه زان فداى زینب است
كربلا و كوفه و شام و خرابه روز و شب
در نواى زینب از آن ماجراى زینب است
بس نما دیگر مزن آتش به جان دوستان
مزد اشعارت «هنرور» با خداى زینب است
بخش عترت و سیره بیت العباس
کـیـست آن دخـتـر که مانـند پـدر گـویـد سـخـن
مـی گــذارد بـر زمـیـن، مـانـنـد مــادر گــام را
کیست این بانو که از دشـمن چو بـینـد نـاسزا
می کـنـد مـقـهـور مـنطـق، صـاحـب دشـنام را
سرچوازمحمل برون آورد،خواند آن خطبه را
کـوفـه را لـرزاند و بر هـم زد اساس شـام را
گـر چـه نامش قـلـب عالم را بسـوزاند ولـیک
حـال سـوزانـم دل و سـازم بـیان ایــن نــام را
قهرمان کـربـلاء، ام المصائب زیـنب است
آنـکـه بـا تـلخیّ صـبرش، کرده شیرین کام را
بخش عترت و سیره بیت العباس
شکوفه کوثر
ای کوکب آسمان ایمان ای شیرزن نبرد و میدان
ای هم چو پدر فصیح و گویا رسواگر ظالمان دوران
از آتش گرم خطبه هایت کاخ ستم است کوخ و ویران
تو راز و شکوه سوختن را آموختی و شدی فروزان
آن روز که غنچه های طاها پژمرده شدند در بیابان
گردید وظیفه تو سنگین در راه حمایت از یتیمان
ای مظهر صبر و بردباری اندیشهْ ز صبر توست حیران
بخش عترت و سیره بیت العباس
آینه جمال
اى آینه جمال زهرا زینب
اى نور رخت فروغ دلها زینب
كن گوشه چشمى به من گوشه نشین
اى چشم و چراغ آل طاها زینب
***
فروغ دیده
فروغ دیده زهراست زینب
شكوه بزم عاشوراست زینب
صبورى كرد و زیر بار غمها
دلش چون كوه پابرجاست زینب
***
زینب بود
پیغامبر خون خدا زینب بود
محرم به حریم كبریا زینب بود
از كعبه به كربلاى هفتاد و دودل
رو كرد با دل آشنا زینب بود
***
یا زینب
اى نام تو پیرانه غم یازینب
بر مصحف دل آیه ى غم یازینب
از كودكیت بر سر تو خیمه ى داغ
افكند ترا سایه ى غم یازینب
***
شفیع قیامت
اى اسوه ى صبر و استقامت زینب
اسطوره ى ایمان و شهامت زینب
ما جمله به تو چشم شفاعت داریم
اى شافعه ى روز قیامت زینب
***
اسوه صبر
اى اسوه ى صبر و بردبارى زینب
وى كوه سترگ پایدارى زینب
آن شب كه نماز شب نشسته خواندى
مى كرد سپیده بى قرارى زینب
بخش عترت و سیره بیت العباس
دختر شیرحق
دخت شیر حق ولی اللّه ِ داور زینب است
نور چشم حضرت زهرای اطهر زینب است
دین احمد در جهان از صبر او شد استوار
در حریم قرب حق با شوکت و فر زینب است
می کند شمس و قمر از طلعت او کسب نور
بهر انوار حقیقت بنت حیدر زینب است
آن که از حلمش به پا این رایت اسلام کرد
آن که شد بر خسرو بی یار، یاور زینب است
آن که از مریم گرفته سبقت اندر بندگی
آن که از حوّا و هاجر هست برتر زینب است
آن که اندر بردباری فرد بود و بی بدیل
آن که سرمست ازل شد با برادر زینب است
آن که شد راحت به روز نیمه ماه رجب
از جفا و رنج بی پایان سراسر زینب است
بخش عترت و سیره بیت العباس
یارب از كید اجانب حفظ كن اسلام را
یارب از كید اجانب حفظ كن اسلام را
دور كن از دیده ما پرده ابهام را
كـیـسـت ایـن نـجـم فـروزانـى كـه از بـدو طـلوع
كـرده حـیـران بـا تحمل در سما اجرام را؟!
كـیـسـت آن پـیك همایونى كه از كرب و بلا
مى برد سوى مدینه از حسین پیغام را؟!
كیست این خواهر كه چون نعش برادر دید گفت :
بارالها خیر فرما از كرم فرجام را؟!
كـیـسـت آن دخـتـر كه مانند پدر گوید سخن
مى گذارد بر زمین مانند مادر گام را؟!
كـیـسـت ایـن بانو كه از دشمن چو بیند ناسزا
مى كند مقهور منطق ، صاحب دشنام را؟!
سر چو از محمل برون آورد و خواند آن خطبه را
كوفه را لرزاند و برهم زد اساس شام را
قهرمان كربلاام المصائب زینب است
آنكه با تلخى صبرش كرده شیرین كام را
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر :علامه حائرى مازندرانى
تو تمومِ زندگیم عشق تو مهمونِ منه
حرم و ضریحِ تو بسته به این جونِ منه
تو پرستارِ دلِ خسته و بیمارِ منی
بانویِ محبت و چارهی هر کارِ منی
این دلم یه عمریه سربندِ اون نام شماست
انگاری رو هر بامی پر میزنه بامِ شماست
السلام دخت علی یارِ حسن عشقِ حسین
السلام زینب فاطمی نسب نورِ دو عین
السلام حامی و غمخوارِ شه کرب و بلا
السلام که بُود نام تو هر لحظه دوا
غصهی اسارتت وقتی به دل پا میزاره
رو دلِ غمگین من یه دنیا غوغا میزاره
تو دمشقی ولی بوی تو ز کربلا میآد
همه عالم میدونند عاشقتم خیلی زیاد
بخش عترت و سیره بیت العباس
به دریای پر از غم، امان از دلِ زینب
به عمری همه ماتم، امان از دلِ زینب
کشیده غم دنیا به سوزِ دل و سینه
از آن شهرِ مدینه، امان از دلِ زینب
نظر کرده به مادر میانِ در و دیوار
همان قصهی مسمار، امان از دلِ زینب
از آن سیلی ملعون، که شد قاتلِ زهرا
همان غربت کبری، امان از دلِ زینب
ز داغ و غمِ کوفه به قلبش شرر افتاد
به یادِ پدر افتاد، امان از دلی زینب
چو یارِ حسنش بود از آن طشت جگر گون
دلش گشته پر از خون، امان از دلِ زینب
چو شد کرب و بلایی به آن قدِ خمیده
بدید رأس بریده، امان از دلِ زینب
نمک پاشِ دلش بود، همان دشمن ایمان
کتک زد به یتیمان، امان از دلِ زینب
پرستارِ ولایت در آن خیمهی آتش
بسوزد دلِ ماهش، امان از دلِ زینب
به شام آمد و دیدش چو دشنام و حسارت
بنالید از اسارت، امان از دلِ زینب
به بالای نیاش دید، سر زادهی زهرا
به چوبه زده سر را، امان از دلِ زینب
در آن کنجِ خرابه، شده بانوی ناله
ز هجران سه ساله، امان از دلِ زینب
اگر خون بفشاند، ز چشمِ بنی آدم
بگوید دلِ عالم، امان از دلِ زینب
بخش عترت و سیره بیت العباس

نظر به بندگان اگر، ز مرحمت خدا كند
قسم به ذات كبریا، ز یُمن مرتضى كند
خدا چو هست رهنمون ، مگر دگر چرا و چون
كه او كند هر آنچه را كه حكمت ، اقتضا كند
ز قدرت یداللّهى ، كسى ندارد آگهى
وسیله اش بود علىّ، خدا هر آنچه را كند
به جنگ بدر و نهروان ، علىّ است یكّه قهرمان
نِگَر كه دست حقّ عیان ، قتال اشقیا كند
به روى دوش مصطفى ، نهد چو پاى مرتضى
نگر به بت شكستنش ، كه در جهان صدا كند
به رزم خندق و اُحد، به قتل عمرو و عبدود
خدا بدستِ دست خود، لواى حقّ به پا كند
چو افضل از عبادت خلایق است ضربتش
علىّ تواند این عمل ، شفیع ما سوى كند
به پیشگاه كردگار، ز بس كه دارد اعتبار
دیون جمله بندگان ، تواند او ادا كند
نماز بى ولاى او عبادتى است بى وضو
به منكر علىّ بگو، نماز خود قضا كند

هر آن كه نیست مایلش ، جفا نموده با دلش
بگو دل مریض خود، به عشق او شفا كند
علىّ است آن كه تا سحر، سرشك ریزد از بصر
پى سعادت بشر، ز سوز دل دعا كند
علىّ انیس عاشقان ، علىّ پناه بى كسان
علىّ امیرمؤمنان ، كه مدح او خدا كند
پس از شهادت نبىّ، كه را سزد به جز علىّ
كه تا به حشر آدمى ، به كارش اقتدا كند
قسیم نار و جنّتش ، ترازوى محبّتش
كه مؤمنان خویش را، ز كافران جدا كند
گهى به مَسند قضا، گهى به صحنه غزا
گهى به جاى مصطفى ، كه جان خود فدا كند
علىّ است فرد و بى نظیر، علىّ مجیر و دستگیر
كه نام دلگشاى او، گره ز كار وا كند
ز كار قهرمانیش ، پر است زندگانیش
نگین پادشاهیش ، به سائلى عطا كند
امیر كشور عرب ، ثناكنان ، دعا به لب
برد طعام نیمه شب ، عطا به بینوا كند
ز كوى شاه اولیاء، كه مهر اوست كیمیا
كجا روى بیا بیا، كه دردها دوا كند
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر: حسان

در ذیل به چهار مورد از ویژگى هاى امام و خلیفه پیامبر(صلی الله علیه و آله) از دیدگاه امام على(علیه السلام) اشاره مى شود (1) :
از بارزترین خصوصیات امام عارفان، على بن ابیطالب(علیه السلام)، عشق و علاقه شدید آن حضرت به مرگ و بویژه شهادت است. مقام شهادت از رفیع ترین مقاماتى است كه اهل معرفت، آن را فوز عظیم و وسیله نظر به وجه الله كه غایت آمال عارفان است، مى دانند. در این خصوص آن حضرت مى فرمایند: «والله لابن ابیطالب آنَسُ بالموت من الطفل بِثَدْىِ اُمِهِ»؛ (2) به خدا سوگند انس و علاقه پسر ابوطالب به مرگ بیشتر از انس و علاقه بچه به پستان مادر است.
تأمل در این سخن و تشبیه شدت علاقه آن حضرت به علاقه كودك به پستان مادر نهایت دلبستگى ایشان را به شهادت نشان مى دهد.
در جاى دیگرى حضرت امیر(علیه السلام) مى فرمایند: «ان اكرم الموت القتل! والذى نفس ...»؛ (3) بهترین و ارزشمندترین نوع مرگ، كشته شدن در راه خداست، سوگند به آن كسى كه جان على(علیه السلام) در دست قدرت اوست، هزار ضربت شمشیر بر من آسان تر از جان دادن در بسترى است كه در غیر طاعت خدا باشد.
باز مى فرمایند: «وَاللهِ لَوْلا رَجائى الشَهادَةَ عند لقائى الْعَدُوَ ...»؛ (4) به خدا سوگند اگر هنگام ملاقات دشمن به شهادت امید نداشته باشم چنان چه مقدر باشد، هر آینه بر مركب خود سوار شده از شما دورى مى نمودم.
و در جاى دیگر مى فرمایند: «فقال یا على، اِنَّ امتى سَیفتنونَ من بعدى فقلت: یا رسول الله، اَوَ لَیْسَ قد قُلْتَ لى یَوْم ...»؛ (5) رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند: یا على(علیه السلام) به زودى پس از من، امتم به فتنه و تباهكارى گرفتار خواهند شد. پس گفتم: اى رسول الله(صلى الله علیه وآله) آیا نبود كه در روز احد آن جا كه عده اى از مسلمانان به درجه شهادت نایل آمدند، كشته شدن در راه خدا از من باز داشته شد و كشته نشدنم و ـ زندگى ـ بر من دشوار گردید و غمگین بودم، به من فرمودى مژده باد ترا كه بعد از این كشته خواهى شد؟ پس به من فرمود: آنچه بیان كردى درست است. هنگام شهادت شكیبایى تو چگونه خواهد بود؟ گفتم: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) این كار صبر نمى خواهد بلكه جاى مژده و سپاسگزارى دارد.
یعنى كشته شدن در راه خدا براى من بزرگ ترین نعمت و بخشش الهى است.
در جاى دیگر نیز مى فرمایند: «و اِنى اِلى لقاءِالله لَمُشْتاقٌ»؛ (6) من به ملاقات خدا مشتاق هستم.
این منطق و نگاه على(علیه السلام)به مسأله مرگ و شهادت است. و در نهایت هم آن حضرت (علیه السلام) به این آرزوى دیرین خود رسید و در محراب عبادت و مسجد كوفه به دست یكى از خوارج شهادت نصیب او گردید.
یكى از مسایل مهم در باب دیندارى، عمل صالح است. عمل نتیجه علم است و علم بى عمل مثل درخت بى ثمر است. قرآن كریم مى فرماید: (یا ایهاالذین آمنوا لم تقولون ...)؛ (7) چرا به حرف هایى كه مى زنید عمل نمى كنید این كه سخنى بگویید و بدان عمل نكنید، دشمنى خداوند به آن بزرگ است.
ادعاى بى عمل در آیات دیگرى و روایات زیادى از اهل بیت عصمت نهى شده است. در این میدان حضرت على(علیه السلام) الگویى ستودنى است كه به آن چه مى فرمود عمل مى كرد. ایشان در یكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمایند: «یا ایهاالناس اِنّى وَاللهِ ما اَحَثُّكُمْ على طاعه ...»؛ (8) من شما را بر طاعت و كار خیرى تشویق و ترغیب نمى كنم مگر این كه خودم به آن پیشى مى گیریم و شما را از معصیتى باز نمى دارم مگر این كه قبل از شما خودم از آن عمل باز مى ایستم.
و باز در خطبه دیگرى مى فرمایند: «لعن الله الآمرین بالمعروف التاركین له والناهین عن المنكر العاملین به»؛ (9) خدا لعنت كند كسانى كه دیگران را به معروف و كارهاى خوب دعوت مى كنند ولى خود آن را به جا نمى آورند و كسانى كه از كارهاى زشت مردم را باز مى دارند ولى خودشان آن را انجام مى دهند.

و نیز مى فرمایند: «قد اَرْعَدوُا و اَبْرَقُوا و ...»؛ (10) طلحه و زبیر مانند رعد صدا كردند و ترسانیدند و مثل برق درخشیدند و از جا بر آمدند؛ با این جوش و خروش، در آخر كار ناتوان بودند ولى ما صدا نمى كنیم و نمى ترسانیم تا موقع عمل ـ گفتار ما همراه با عمل است ـ و تا نباریم سیل جارى نمى كنیم.
شاید براى برخى كه با نهج البلاغه آشنایى كامل ندارند، عبارت بنیانگذار وحدت براى امام على باور نكردنى باشد اما با نگرشى به این كتاب، این حقیقت به روشنى آشكار مى شود.
امام على(علیه السلام) گاهى به حق غصب شده خویش نظر مى كند اما زمانى كه مصالح اسلام و جامعه اسلامى به میان مى آید به وحدت دعوت مى كند. آن حضرت خطاب به ابوموسى اشعرى مى فرماید: «ولیس رَجلٌ، فَاعْلَمْ، اَحْرَصَ على...»؛ (11) بدان كه هیچ مردى علاقه مندتر و حریص تر از من به اتحاد و الفت امت محمد(صلى الله علیه وآله) نیست و در این كار ثواب نیكو و بازگشت نیك را طلب مى كنم.
و یا مى فرمایند: «وَالله لاَُسْلِمَنَّ ما سَلِمَتْ امورُ المسلمین و لم یكن جَوْرٌ اِلاّ عَلىَّ خاصة»؛ (12) مادامى كه امور مسلمانان منظم بوده و فتنه و فسادى نباشد و مادامى كه فقط بر من ظلم روا شود نه بر دیگران ـ براى حفظ وحدت جامعه ـ خلافت را در دست دیگران رها مى كنم.
وقتى كه یك نفر یهودى به مسلمانان طعنه مى زند كه هنوز پیامبرشان را دفن نكرده دچار اختلاف شدند امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «انما اِخْتَلَفْنا عنه لا فیه و لكنكم ما جَفَّتْ اَرْجُلُكُمْ ...»؛ (13) اختلاف ما درباره جانشین او بود نه خود او، ولى شما یهودیان هنوز پاهایتان بعد از غرق شدن فرعون و نجات بنى اسراییل از رود نیل ـ از آب دریا ـ خشك نشده بود كه به پیامبران گفتید این بت پرستان خدایانى دارند براى ما خدایى قرار بده.
4 . نابودكننده فتنه ها
آن حضرت در خطبه 93 مى فرماید: «... اَمَّا بَعْدَ حَمْدِاللهِ وَ الثَّناءِ عَلَیْهِ اَیُّهَا النّاسُ فَاِنّى فَقَأتُ عَیْنَ الْفِتْنَةِ وَ...»؛ پس از حمد و ستایش پروردگار، اى مردم! من بودم كه چشم فتنه را كندم و جز من هیچ كس جرأت چنین كارى را نداشت؛ آن گاه كه امواج سیاهى ها بالا گرفت و به آخرین درجه شدت خود رسید. پس از من بپرسید پیش از آن كه مرا نیابید. سوگند به خدایى كه جانم در دست اوست، نمى پرسید از چیزى كه میان شما تا روز قیامت مى گذرد و نه از گروهى كه صد نفر را هدایت یا گمراه مى سازد، جز آن كه شما را آگاه مى سازم و پاسخ مى دهم، و از آن كه مردم را بدان مى خواند و آن كه رهبریشان مى كند و آن كه آنان را مى راند و آن جا كه فرود مى آیند و آن جا كه بارگشایند و آن كه از آنها كشته شود و آن كه بمیرد، خبر مى دهم. آن روز كه مرا از دست دادید و نگرانى ها و مشكلات بر شما باریدن گرفت، بسیارى از پرسش كنندگان به حیرت فرو رفته مى گویند: سرانجام چه خواهد شد؟ كه گروه بسیارى از پرسش كنندگان از پاسخ دادن فرو مانند... ما اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آن فتنه ها در امانیم... .
پی نوشت:
1. به یادآورى است كه برخى از ویژگى ها مخصوص على(ع) است، البته بسیارى از آنها سایر اهل بیت (علیهم السلام) را نیز در بر مى گیرد.
2. نهج البلاغه، خطبه 5، بخش 3.
3. همان، خطبه 123، بخش 3 .
4. همان، خطبه 119، بخش 4 ـ 5.
5. همان، خطبه 156، بخش 11 ـ 13.
6. همان، نامه 62، بخش 8.
7. سوره صف، آیات 2 ـ 3.
8. نهج البلاغه، خطبه 175، بخش 6.
9. همان، خطبه 129، بخش 8.
10. همان، خطبه 9، بخش 1 .
11. همان، نامه 78، بخش 3.
12. همان، خطبه 74، بخش 1.
13 همان، حكمت 317.
بخش سیره و عترت بیت العباس
منبع:
روابط امام علی (ع) و خلفا به روایت نهج البلاغه
ز پشت پرده تا بى پرده یار من نمایان شد
ز شرم روى او خورشید اندر پرده پنهان شد
ولادت یافت اندر كعبه آن مولود مسعودى
كه ذات پاك او مرآت ذات پاك یزدان شد

تجلّى كرد تا نور رخش اندر حریم حق
حرم حرمت گرفت و قبله گاه اهل ایمان شد
همان نورى كه موسى دید اندر سینه سینا
مگر بار دگر در كعبه باز آن نور تابان شد
همانا كعبه آمد در شرف بالاتر از سینا
كه آن جا نور او این جا وجود او درخشان شد
چه مولودى كه اندر مَدرسش ادریس با لقمان
یكى شاگرد ابجد خوان، یكى طفل دبستان شد
معلّم بر تمام انبیاء، از آدم و عیسى
مقوّم بر تمام ماسوا، از جنّ و انسان شد
گروهى ممكنش دانند و جمعى واجب امّا من
میان واجب و ممكن، همه فكرم به پایان شد
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر: ذاكر

تا صورت پیوند جهان بود، علىّ بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علىّ بود
شاهى كه ولىّ بود و وصىّ بود، علىّ بود
سلطان سخا و كرم و جود، علىّ بود
آن شیر دلاور كه ز بَهر طَمَع نفس
در خوان جهان پنجه نیالود، علىّ بود
آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
كردش صفت عصمت و بستود، علىّ بود
آن شاه سرافراز كه اندر ره اسلام
تا كار نشد راست نیاسود، علىّ بود

آن قلعه گشائى كه در از قلعه خیبر
بر كند به یك حمله و بگشود، علىّ بود
دم به دم ، دم از ولاى مرتضى باید زدن
دست و دل بر دامن آل عبا باید زدن
نقش حبِّ خاندان بر لوح دل باید نگاشت
مُهر مِهر حیدرى بر دل چو ما باید زدن
هر درختى كو ندارد میوه حُبّ علىّ
اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر: شمس تبریزى
چه شود كه اى شه لافتى نظرى به جانب ما كنى
كه به كیمیا نظاره اى مس قلب تیره طلا كنى
یمن از عقیق تو آیتى ، چمن از رخ تو روایتى
شكر از لب تو حكایتى ، اگرش چه غنچه تو واكنى

به نماز لب تو تكلّمى ، به نماز غنچه تبسّمى
به تكلّمى و تبسّمى ، همه دردها تو دوا كنى
تو شه سریر ولایتى ، تو مه منیر هدایتى
چه شود كه گهى به عنایتى ، نگهى به سوى گدا كنى
تو به شهر علم نبىّ درى ، تو ز انبیاء همه برترى
تو غضنفرىّ و تو صفدرى ، چه میان معركه جا كنى
تو زنى به دوش نبى قدم ، فكنى بُتان همه از حرم
حرم از وجود تو محترم ، تو لواى دین به پا كنى
بخش سیره و عترت بیت العباس
شاعر: وفائى
خانه ام پر ز عطر و بوی علیست
قلب من قاب ژس روی علیست
چهار راه است چهار سوی جهان
هر طرف می روم بسوی علیست
حاجی کعبه در طواف حرمعاشقانه به جستجوی علیست
حجرالاسودی که می بوسم
در حقیقت سواد موی علیست
هاتف غیب گفت در گوشم
در سماوات گفتگوی علیست
شیعه مستی نه آب انگور است
مستی شیعه از سبوی علیست
همه افتخار من این است
آبرویم ز آبروی علیست
فاطمه کیست فاش می گویم
نفس گرم در گلوی علیست
نیست محتاج این و آن خوش زاد
هر چه باشد گدای کوی علیست
بخش عترت و سیره بیت العباسشاعر: سید حسن خوش زاد

گفت پیغامبر علی را کای علی
شیر حقی پهلوان پردلی
لیک بر شیری مکن هم اعتماد
اندر آ در سایهی نخل امید
اندر آ در سایهی آن عاقلی
کش نداند برد از ره ناقلی
ظل او اندر زمین چون کوه قاف
روح او سیمرغ بس عالیطواف
گر بگویم تا قیامت نعت او
هیچ آن را مقطع و غایت مجو
در بشر روپوش کردست آفتاب
فهم کن والله اعلم بالصواب
یا علی از جملهی طاعات راه
بر گزین تو سایهی خاص اله
هر کسی در طاعتی بگریختند
خویشتن را مخلصی انگیختند
تو برو در سایهی عاقل گریز
تا رهی زان دشمن پنهانستیز

از همه طاعات اینت بهترست
سبق یابی بر هر آن سابق که هست
چون گرفتت پیر هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حکم خضر رو
صبر کن بر کار خضری بی نفاق
تا نگوید خضر رو هذا فراق
گرچه کشتی بشکند تو دم مزن
گرچه طفلی را کشد تو مو مکن
دست او را حق چو دست خویش خواند
تا ید الله فوق ایدیهم براند
دست حق میراندش زندهش کند
زنده چه بود جان پایندهش کند
هرکه تنها نادرا این ره برید
هم به عون همت پیران رسید
دست پیر از غایبان کوتاه نیست
دست او جز قبضه الله نیست
غایبان را چون چنین خلعت دهند
حاضران از غایبان لا شک بهاند

غایبان را چون نواله میدهند
پیش مهمان تا چه نعمتها نهند
کو کسی کو پیش شه بندد کمر
تا کسی کو هست بیرون سوی در
چون گزیدی پیر نازکدل مباش
سست و ریزیده چو آب و گل مباش
ور بهر زخمی تو پر کینه شوی
پس کجا بیصیقل آیینه شوی
بخش سیره و عترت بیت العباس
شاعر: مولوی

در این جا به پاره اى از ویژگى هاى امام و خلیفه پیامبر(صلی الله علیه و آله) از دیدگاه امام على(علیه السلام) اشاره مى شود (1) :
حضرت على(علیه السلام) در خطبه 74 به صراحت مى فرماید: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أنّى اَحَقُّ النّاسِ بِها مِنَ غَیْرَى»; به یقین مى دانید كه فقط من نسبت به دیگران براى خلافت شایسته هستم.
در خطبه 117 نیز مى فرماید: «فو الله انّى لأولى الناس بالناس»; به خدا سوگند كه من سزاوارترین مردم به مردم هستم.
در آغاز این خطبه امام یاران خوب و با وفایش را مخاطب ساخته، مى فرماید: «أنتم الأنصار على الحقّ، و الإخوان فى الدین و الجُنن یومَ البَأس، و البطانة دون الناس...»; شما و نه دیگران، یاوران بر حق و برادران دینى هستید و در روز سختى، اصحاب سرّ و محرم من مى باشید. آن گاه مى فرماید: «فوالله انّى لأولى الناس...»; آیا این مقام همان نیست كه پیغمبر در روز غدیر براى آن از مردم اقرار گرفت كه «ألست أولى بكم من انفسكم»؟ و سپس فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه».
در قسمتى از خطبه 144 با ذكر برخى از ویژگى هاى ائمه هدى(علیهم السلام) به طور صریح آمده است: «اِنَّ الاَْئِمَةَ مِنْ قُرَیْش غُرِسُوا فى هذَا الْبَطْنِ مِنْ هاشِم لا تَصْلِحُ عَلى سِواهُمْ وَ لا تَصْلَحُ الْمُولاة مِنْ غَیْرِهِمْ»; همانا امامان از قریش اند، ائمه در این گروه از هاشم نهاده شده اند و امامت شایسته غیر آنان نمى باشد و كسى جز آنان لیاقت ولایت ندارد.
حضرت در خطبه 144 مردم را به دو دسته تقسیم بندى كرده مى فرماید; گروه نخست محبوب ترین بندگان در پیشگاه پروردگاراند و دسته دیگر نادانانى هستند كه خود را عالم نامیده، صورتشان صورت انسان است و قلبشان قلب حیوان. سپس مى فرماید: «مردم، كجا مى روید؟ چرا از حق منحرف مى شوید؟ پرچم هاى حق، بر پا و نشانه هاى آن آشكار است. با آن كه چراغ هاى هدایت، روشنگر راه اند، چون گمراهان به كجا مى روید؟ چرا سرگردانید در حالى كه عترت پیامبر شما در میان شماست؟ آنان زمامداران حق و یقین اند، پیشوایان دین و زبان هاى راستى و راستگویان اند. پس باید در بهترین منازل قرآن جایشان دهید و همانند تشنگانى كه به سوى آب مى شتابند، به سوى آنان هجوم برید.»
در خطبه 154 مى فرماید: «... نَحْنُ الشَّعارُ وَ الاَْصْحابُ وَ الْخَزَنَةُ وَ الاَْبْوابُ وَ لا تُوْتُى الْبُیُوتُ اِلاّ ...» ما اهل بیت(علیهم السلام) پیامبر(صلى الله علیه وآله)چونان پیراهن تن او، و یاران راستینش، و خزانه داران علوم و معارف وحى و درهاى ورود به آن معارف مى باشیم، كه به خانه ها جز از در آن هیچ كس وارد نخواهد شد، و هر كس از غیر در وارد شود، دزد نامیده مى شود. درباره اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آیات شریفى از قرآن نازل شده، آنان گنجینه هاى علوم خداوند رحمان اند. اگر سخن گویند، راست گویند و اگر سكوت كنند، بر آنان پیشى گرفته نخواهد شد.

در همان خطبه یاد شده ـ خطبه 154 ـ حضرت مى فرماید: «... بِنَا اهْتَدَیْتُمْ فِى الظَّلماءِ وَ تَسَنَّمْتُمْ ذُرْوَةَ العُلْیاءِ وَ...»; شما به وسیله ما از تاریكى هاى جهالت نجات یافته و هدایت شدید. صبح سعادت شما با نور ما درخشید... من براى وا داشتن شما به راه هاى حق، كه در میان جاده هاى گمراهى بود، به پا خاستم در حالى كه سرگردان بودید و راهنمایى نداشتید . تشنه كام هر چه زمین را مى كندید، قطره آبى نمى یافتید... از روزى كه حق به من نشان داده شد، هرگز در آن شك و تردید نكردم. كناره گیرى من چونان حضرت موسى(علیه السلام) برابر ساحران است كه بر خویشتن بیمناك نبود، ترس او براى این بود كه مبادا جاهلان پیروز شده و دولت گمراهان حاكم گردد.
در بخشى از خطبه 97 آمده است: «... وَ اِنّى لَعَلى بَیِّنَة مِنْ رَبّى وَ مِنْهاج مِنْ نَبیى وِ اِنّى لَعَلى الطَّریقَ الْواضِحِ اَلْقُطُهُ لَقْطاً....»; و من در پى آن نشانه ها روانم كه پروردگارم مرا به آن رهنمون شده و آن راه را مى روم كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)گشوده و همانا من به راه و روش حق گام به گام ره مى سپارم. مردم! به اهل بیت پیامبرتان بنگرید. از آن سو كه گام برمى دارند، بروید. قدم جاى قدمشان بگذارید. آنان شما را هرگز از راه هدایت بیرون نمى برند و به پستى و هلاكت باز نمى گردانند. اگر سكوت كردند، سكوت كنید و اگر قیام كردند، قیام كنید. از آنان پیشى نگیرید كه گمراه مى شوید و از آنان عقب نمانید كه نابود مى گردید.
در بخشى از خطبه 100 نیز آمده است: «اَلا اِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله) كَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ اِذا خَوى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ. فَكَاَنَّكُمْ قَدْ تَكامَلَتْ مِنَ اللهِ، فیكُمُ الصَّنائِعُ وَ اَراكُمْ ما كُنْتُمْ تَأمَلُونَ»; آگاه باشید، مثل آل محمد(صلى الله علیه وآله) چونان ستارگان آسمان اند; اگر ستاره اى غروب كند، ستاره دیگرى طلوع مى نماید، گویى مى بینم در پرتو خاندان محمد(صلى الله علیه وآله)نعمت هاى خداوند بر شما تمام شده و شما به آن چه آرزو دارید، رسیده اید.
حضرت مى فرماید: «... وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحابِ مُحُمَّد(صلى الله علیه وآله)اَنّى لَمْ اَرُدَّ عَلَى اللهِ ...»; (2) ـ آن گروه از ـ اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) كه حافظان اسرار او مى باشند، مى دانند كه من حتى براى یك لحظه هم مخالف فرمان خدا و رسول او نبودم; بلكه با جان خود پیامبر(صلى الله علیه وآله)را یارى كردم. در جاهایى كه شجاعان قدم هایشان مى لرزید و فرار مى كردند او را یاورى نمودم و این دلیرى و شجاعتى است كه خدا به من عطا فرموده است.

در بخشى از خطبه 33 مى فرماید: «... اَما وَ اللهِ اِنْ كُنْتُ لَفى ساقَتِها حَتّى تَوَلَّتْ بِحَذافیرِها. ما عَجَزْتُ...»; به خدا سوگند من از پیشتازان لشكر اسلام بودم تا آن جا كه صفوف كفر و شرك تار و مار شد. هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم. هم اكنون نیز همان راه را مى روم، پرده باطل را مى شكافم تا حق را از پهلوى آن بیرون آورم... به خدا قریش از ما انتقام نمى گیرد جز بدان علت كه خداوند ما را از میان آنان برگزید... .
امام على(علیه السلام) در آغاز خطبه 87 مردمى را كه به رأى و اندیشه خود اعتماد نموده و باعث بروز اختلاف بسیار در بین امت شده اند نكوهش نموده سپس مى فرماید: «فیا عجبى و مالى لا اعجب من خطاء هذه الفرق على اختلاف حججها فى دینها لا یقتصون اثر نبى و لا یقتدون بعمل وصى»; شگفتا و چگونه در شگفت نباشم از خطا و گمراهى این فرقه ها كه دلایل و برهان هاى آنان در دینشان گوناگون است، نه راه و روش پیغمبرى را دنبال مى كنند و نه عمل وصى پیغمبرى را مقتداى خود مى سازند.
در خطبه دیگر مى فرماید: «لا یقاس بآل محمد من هذه الأمة احدٌ... هم أساس الذین و عماد الیقیین...». (3) این خطبه به صراحت دلالت دارد كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) در مورد خلافت و امامت آن حضرت وصیّت فرموده چنان كه از جمله پایانى خطبه نیز این نتیجه به دست مى آید: «الان اذ رجع الحق الى أهله»; اكنون امامى كه از جایگاه خویش بیرون رفته بود به جاى خویش بازگشت.
بخش سیره و عترت بیت العباس
پی نوشت ها:
1.لازم به یادآورى است كه برخى از ویژگى ها مخصوص على(ع) است، البته بسیارى از آنها سایر اهل بیت (علیهم السلام) را نیز در بر مى گیرد.
2. نهج البلاغه، خطبه 197.
3. همان، خطبه 2.
منبع:
روابط امام علی (ع) و خلفا به روایت نهج البلاغه
پادشه و تاج سر عشق علی است و بس
اسوه ی ایمان، گوهر عشق علی است و بس
چونكه ولادت شده در كعبه ی عشق و صفا
فاش بگویم پسر عشق علی است و بس

ای كه هوای غم عشاق نمودی بدان
مرحم هر دردِ سر عشق علی است و بس
دور و بر فاطمه چون شمع علی سوخته
دان كه چرا بال و پر عشق علی است و بس
گشته به هر جنگ، چو سدّی بَرِ پیغمبرش
چونكه تهنتن سپر عشق علی است و بس
عشق حسین و حسن و زینب نالان او
این سه همه خود شرر عشق علی است و بس
گر چه ابالفضل قدش سرو رخش چون مه است
اوست ز نسلِ قمرِ عشق علی است و بس
بخش سیره و عترت بیت العباس
شاعر: حسن فطرس
مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک بر نداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژه بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر: سید حمیدرضا برقعی
|
طایر طبعم بسوی کعبه حق پر زند |
|
تا که یک منقار بر خاک ره حیدر زند |
|
خانه حق را خلیل اله کرد از آن بنا |
|
تا علی نقش عدم بر نقشه کیفر زند |

کیست آن فرخنده نوزادی که در بیت الشریف
اولین لبخند را بر روی پیغمبر زند
کیست آن شایسته سرداری که با شایستگی
لات و عزی را فرو ریزد دم از داور زند
کیست آن فرزانه فرزندی که با فرزانگی
پای بر مسجد نهد تا تکیه بر منبر زند
کیست آن رزمنده سربازی که در یک حمله اش
آنکه چشمک بر عدو لبخند بر خیبر زند
اوست گرد مکه و گرد آفرین کربلا
پرچم نصر و ظفر را بر دل لشکر زند
معنی آیات قرآن جمله در شان علیست
تاج کرمنا بحز او کیست تا بر سر زند
شهر علم مصطفی را مرتضی باب است و بس
هر که جوید علم باید حلقه ای بر در زند
باد بر تخت سلیمان حامل از امر علیست
جبرئیل زا کلمه تا هوی او شهپر زند
ای کلیم اله فرار از دعوی قبطی مکن
تیغ می خواهند که راس موحب و عنتر زند

غم مخور ای نوح از توفان و گرداب خطر
دم بدم یا هو بگو تا مرتضی لنگر زند
این علی سردفتر دیوان کل کیفر است
ای خوش آن روزی که پا بر عرصه محشر زند
خرم آن روزی که از پیمانه های کوثرش
یک سبوئی بر لب خشکیده اصغر زند
شاد می گردد دل خوش زاد گر شاه نجف
از محبت مهر و امضائی بر این دفتر زند
بخش سیره و عترت بیت العباس
شاعر: سید حسن خوش زاد
ای دوست در زمانه بسی هوشیار باش
چون کوه با مقاومت و استوار باش
خود را چو زر به بوته آب هویت کن
همچون طلا ناب تو کامل عیار باش
بازار جای تاجر بی اعتبار نیستگر تاجری تو تاجر با اعتبار باش
تا کی بخواب غفلتی ای دوست همتی
گر عاشقی تو عاشق شب زنده دار باش
پائیز برگ ریز بود دل بر او مبند
در زندگی به جلوه صبح بهار باش
حیف است چند چهره مشو شیعه علیبا کاروان یکدله گان همقطار باش
با دشمنان آل علی دوستی مکن
از دشمنان شاه ولایت کنار باش
بر اهل بیت ننگ مشو ننگ ذلت باش
گر نوکری تو نوکر با افتخار باش
خوش زاد ظرف مائده در سفره علیست
بر سفره عطای علی ریزه خوار باش
گر شاعری مدزد تو از غیر قافیه
در سرزمین شعر و ادب شهریار باش
بخش سیره و عترت بیت العباس
شاعر:سید حسن خوش زاد

بر بلندای فلک ذکر ملائک یا علیست
هر که گوید یا علی در روز محشر با علیست
تاج گل هایی که بر سقف سما آویختند
بس تماشائیست زیرا که گل گلها علیست
در طواف کعبه گر بادیده دل بنگری
هر طرف آئینه ای باش کزان پیدا علیست
گر خدا خوانم علی را کفر باشد کفر محض
به که گویم المثنای حق یکتا علیست
ای یهودی ای مسیحی ای مسلمان ای فلان
رکن کعبه چلچراغ مسجد الاقصی علیست
در شب معراج احمد نور اندر نور بود
دید در افلاک ماه لیلة الاسرای علیست
مردگان دم می گرفتندی ز عیسای مسیح
غافل از آنکه مسیحای دوصد عیسی علیست
اوست سر اسم اعظم اوست واقف بر امور
راز پنهان در عصای پنجه موسی علیست

یا علی بودن علو و عزت و آزادگیست
حبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست
بر فراز آسمانها هم حکومت حق اوست
مفتی و فرمانروای عالم بالا علیست
قدرت کل دول از ناختن او کمتر است
امپراطور بلند آوازه دنیا علیست
از غدیر خم چه میدانی نیمدانی بدان
بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست
اوست باب اله باب العشق باب المعرفت
حبذا باب گرام زینب کبری علیست
تا ابد پرونده شیعه بدون خدشه است
قاضی دیوان کیفر صاحب امضا علیست
خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی
از خدا دستور آمد شوهر زهرا علیست
او زده بر دفتر خوش زاد مهر اعتبار
اعتبار شاعران پیرو حق با علیست
بخش عترت و سیره بیت العباس
شاعر:سید حسن خوش زاد
